ذكر كرديم و اقوال مختلف را ياد آور شديم اكنون توضيح مىدهيم كه سؤال ، مبتنى بر اينست كه جان و روح قدسى جوهرى است مجرد و پاك و از عالم امر و تعلق او به بدن و جسم خاكى مستلزم تنزل اوست از پايگاه بلند خويش و محبوس شدن در زندان تن از اين رو كه پيش از اين پيوستگى ، جان دور از حاجت بود و عالم بالذات بود و چون بدين جسم فرودين پيوست ، نيازمند و محدود گشت و به آلات جسمى محتاج شد و در ورطهى حجاب و دورى و فراق افتاد بنا بر اين چه رازى نهفته و حكمتى پنهان در كار بود كه خدا روح را در قالب دميد و او را برنج دورى و جدايى از عالم پاك معذب ساخت ، بخاطر بياوريد كه مولانا فرموده بود كه روح بفرمان خدا به بدن پيوست و اين پيوستگى بر اثر فسون و قصههايى بود كه خدا در گوش جان فرو خواند .
پژوهش حكمت و راز پيوستن جان علوى بجسم خاكى براى كسى كه پيرو مذهب اشعرى باشد يك جواب دارد و آن اينست كه فعل حق تعالى معلل به اغراض نيست از آن رو كه غرض فرع حاجت است و هر حاجتى حكايت از نقص محتاج مىكند و خداى تعالى از شائبهى نقص و عيب منزه و پاك است .
ظاهرا مولانا بر اين اصل از جواب تن مىزند و به صورت نقض جواب مىدهد بدين گونه كه پرسش گوينده بناچار مفيد فايده است و الا سؤالى واقع نمىشد و هر گاه سؤال وى كه خود جزوى از عالم است متضمن فايدهاى باشد او حق ندارد كه كل و همگى جهان را خالى از فايده شمارد ولى آن فايده چيست مولانا آن را مسكوت مىگذارد .
نيز ممكن است بگوييم كه تشخيص فايده مناسبتى با احوال و ميزان علم هر كس دارد و آن به نسبت طبقات مردم بلكه حالات شخصى يك تن ، تفاوت حاصل مىكند چنان كه فايدهى تاجر پيشگان اندوختن مال و سود طالب علمان در دانش اندوزى است و فايدهى مردم جوان و نيرومند در كام جويى و هوس رانى
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 574
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٥٧٤