عربى « لا » ست هيچ حركت نمىپذيرد و هميشه ساكن است و بدين اعتبار هيچ ندارد . اين تشبيه را مولانا باز هم آورده است . مثنوى ، ج 6 ، ب 2329 ببعد ، يك نوبت هم الف را نمودار سالك فانى قرار داده و الف « بسم اللَّه » را مثال آورده است . مثنوى . ج 6 ، ب 2238 ببعد .
اين مضمون را عطار هم ساخته است :
چه خوانى ابجد اين كار چندين * كه ابجد راست الف حرف نخستين
الف هيچى ز اول آخرش لا * ز ابجد تا ضظغلا ، لا و سودا
اگر صد راه گيرى ابجد از سر * ميان هيچ و لايى مانده بر در
اسرار نامه ، طهران ، ص 143 اين غزل را هم در بيان معيت حق فرموده است :
چو از سر بگيرم بود سرور او * چو من دل بجويم بود دل بر او
چو من صلح جويم شفيع او بود * چو در جنگ آيم بود خنجر او
چو در مجلس آيم شرابست و نقل * چو در گلشن آيم بود عبهر او
چو در كان روم او عقيق است و لعل * چو در بحر آيم بود گوهر او
چو در دشت آيم بود روضه او * چو وا چرخ آيم بود اختر او
چو در صبر آيم بود صدر او * چو از غم بسوزم بود مجمر او
چو در رزم آيم بوقت قتال * بود صف نگه دار و سر لشكر او
چو در بزم آيم بوقت نشاط * بود ساقى و مطرب و ساغر او
چو نامه نويسم سوى دوستان * بود كاغذ و خامه و محبر او
چو بيدار گردم بود هوشم او * چو خوابم بيايد بخواب اندر او
چو جويم براى غزل قافيه * بخاطر بود قافيه گستر او
تو هر صورتى كه مصور كنى * چو نقاش و خامه بود بر سر او
تو چندانك بر تر نظر مىكنى * از آن برتر تو بود برتر او