تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
بدين بو العجبى خود را پيش وى توانم افكندن . » « پس عالم افروز احوال با سعد سرا دار بگفت و او را زر داد و بيرون رفت و هر چه مىبايست مىخريد و مىآورد از حقه‌ى و مهره و طبله و ساز بساط و تخته‌ى رومى و صورتهاى مجوف و دهل آواز و آلتهاى هنگامه دارى آنچ به كار بايست پيش عالم افروز حاضر كرد . عالم افروز روز افزون را بنشاند و موى سه باره بافت و دارو در عارض او ماليد تا خط وى سبز شد چنان كه موى بر آمده باشد و او را چنان بياراست كه هر كه او را بديدى پنداشتى كه ده سال است تا بلعجبى مىكند . » « پس عالم افروز خود را بياراست بر ترتيب بلعجب بازان و دارويى در روى خويش بماليد تا سرخ بر آمد بر مثال فرنگى و ريشى بر بست اسفيد . » « چند گونه بلعجبى در رقاصى بكردمى كه ترا عجب آمدى . » چنان كه مىبينيد بو العجب در اكثر اين شواهد بمعنى شعبده باز و حقه باز و گاهى نيز بمعنى شگفت و شگفت انگيز به كار رفته است . در عبارت ذيل نيز عمل بو العجب و دستبرد وى وصف شده است : « عالم افروز خدمت كرد ، بساط بگسترد و حقه بازيدن گرفت دو مىنهاد و سه مىبرد ، سياه مىنهاد و اسفيد مىنمود . » در شاهد ذيل معنى اسباب حقه بازى استفاده مىشود : « گفت ببازار به كار بو العجب خريدن رفته است . » اين شواهد را از داستان سمك عيار ، نسخه‌ى عكسى متعلق به كتابخانه‌ى ملى بيرون آورده‌ام . در زبان عربى اين كلمه را بمعنى قضا و قدر نيز استعمال كرده‌اند : « فساقني حادى السغب و القضاء المكنى ابا العجب . شرح شريشى بر مقامات حريرى ، طبع مصر ، ص 100 . اين كلمه را بدون ( واو ) و بدين صورت « بلعجب » و با واو و الف
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 568 | بديع الزمان فروزانفر