تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
مخزومى ملقب به « العدل » بمذهب مانى گرويده بود ( المحبر ، طبع حيدر آباد دكن ، ص 161 ) و عجب آن كه ابو جهل و عمر هر دو احول و دو بين بودند ( المنمق ، طبع حيدر آباد دكن ، ص 510 ) ولى عمر ايمان آورد و بتعبير مولانا « از عقل سوى جان آمد » و در اسلام مقام بلند يافت و نيك نامى اندوخت ولى ابو الحكم كه مسلمانان ابو جهلش مىخوانند در بحث عقلى و ستيزه باز ماند و حكمت و دانش دروغين ، وى را از قبول اسلام كه در آن روزگار تحولى شگرف و گامى فرا پيش بود باز داشت تا كارش از خود كامى به بد نامى و ناكامى كشيد و در جنگ بدر بزرگ ( سال سوم هجرت ) بقتل رسيد و جسدش را با ديگر كشتگاه قريش در چاهى فرو افكندند و آن نام و آوازه يك بارگى فرو خفت و جز نام و آوازه‌ى زشت حاصلى نبرد ، آن گاه مولانا سر اين كه بو الحكم را بو جهل خواندند بدين گونه بيان مىكند كه او در ادراك حسى و عقل بحثى كامل بود ولى بحريم جان و كشف روحى راه نداشت ، بدين سبب او را بو جهل خواندند .
بحث عقل و حس اثر دان يا سبب * بحث جانى يا عجب يا بو العجب
ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم و نافى مقتضى
ز آن كه بينايى كه نورش بازغ است * از دليل چون عصا بس فارغ است
بو العجب : هر چيز شگفت و شگفتى زاى ، شعبده باز ، حقه باز . ابو العجب الشعوذي و كل من ياتى بالاعاجيب ( اساس البلاغه ، تاج العروس ، در ذيل : عجب ) .
خسروا اين بلعجب كاران چرخ مهره باز * حقه جانم به خون ناب معجون كرده‌اند
مجير بيلقانى ، راحه الصدور ، طهران ، ص 305 « با روز افزون بگفت كه آلات بلعجبى راست مىبايد كردن كه مگر