بغداد ، ص 79 ، شرح مواقف . طبع آستانه ، ج 3 ، ص 123 ، شرح عقائد نسفيه ، طبع مصر ، ص 144 .
بحث عقل است اين چه عقل آن حيله گر * تا ضعيفى ره برد آن جا مگر
بحث عقلى گر در و مرجان بود * آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى ديگر است * بادهى جان را قوامى ديگر است
آن زمان كه بحث عقلى ساز بود * اين عمر با بو الحكم هم راز بود
چون عمر از عقل آمد سوى جان * بو الحكم بو جهل شد در حكم آن
سوى حس و سوى عقل او كامل است * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است
قوام : ساز و ترتيب ، حالت چيزى كه پخته و رسيده باشد .
مولانا در نود و پنج موضع از مثنوى دربارهى ى عقل سخن گفته و آن را بيشتر جاها ستوده و گاهى نيز مذمت كرده است ، عقلى كه او و ديگر صوفيان مذمت مىكنند ، گاه آن عقل خردك نگرش و حساب گر در امور دنياست ، عقلى كه مصلحت شخصى و آنى را بر مصلحت كلى و پايدار ترجيح مىدهد و براى رسيدن به آرزو ، ارتكاب هر امر ناپسند و نامشروع را موافق حق و عدل مىپندارد ، اين همان عقل است كه آن را زيركسارى و مكر انگيزى و شيطنت مىخوانيم ولى عقلى كه مايهى رستگارى و نجات است بايد با ايمان و راستى و درستى و خدا شناسى همراه و هم آهنگ باشد و آن چه در تعبيرات شرعى مىخوانيم غالبا دربارهى اين گونه خرد و خردمندى است ( جع : اصول كافى ، كتاب العقل و الجهل ، احياء العلوم ، ج 1 ، ص 65 ) .
گاه نيز مراد صوفيان عقل بحثى است ، عقل آن كس كه بعلوم و افكار موجود قناعت مىورزد و بجاى طلب و تحرى حقيقت با هر نكتهى تازه و هر فكر نو آيين بلجاج مىخيزد و از بحث علمى در عوض وسعت نظر ، ستيزه مىآموزد و در