و ظرف وجود است در اشياء به اضافهى مثالى ديگر از استحالهى نان در وجود آدمى و تبديل جمادى بىحركت و روح و فكرت به وجود انسانى كه زنده و متحرك و متفكر است مبتنى برگفتهى اطبا كه مىگويند غذا مبدل بعضو مغتذى مىشود .
قوت جان است اين اى راست خوان * تا چه باشد قوت آن جان جان
گوشت پارهى آدمى با عقل و جان * مىشكافد كوه را با بحر و كان
زور جان كوه كن شق حجر * زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ
گر گشايد دل سر انبان راز * جان به سوى عرش سازد ترك تاز
راست خوان : كسى كه داراى نظر راست و درست است و آلودهى غرض نيست و بغور معنى مىرسد ، خوش فهم و دور از غرض . مقابل :
كژ خوان :
زين سبب من تيغ كردم در غلاف * تا كه كژ خوانى نخواند بر خلاف
مثنوى ، ج 1 ، ب 693 كوه كن : كسى كه كوه را مىشكافد و سنگ را از آن جدا مىكند ، فرهاد آن مرد سنگ تراش كه عاشق شيرين بود و نظامى گنجوى داستان او را در « خسرو و شيرين » بنظم آورده است . بنا بر معنى اول اين تركيب صفت جان است و بمعنى دوم مضاف اليه است .
شق حجر : شكافتن سنگ .
انْشَقَّ الْقَمَرُ
: مقتبس است از قرآن كريم ( القمر ، آيهى 1 ) .
سر انبان گشادن : بكنايت ، باز گفتن و كشف سر . انبان : كيسهى چرمين كه توشهى سفر در آن جاى دهند . توشه دان پوست بزغالهى خشك كرده