و براى جبريان دست موزه و بهانهى گريز از معاملات و عبادات است .
بر مبناى اين توجيه مىگوييم كه چون صوفى در تصرف وقت افتد خاطر او از بند تذكر گذشته و آينده آزاد مىشود و صولت وارد ، انديشهى ماضى و مستقبل را از دل وى پاك بيرون مىافكند تا هيچ خيالى در حريم خلوت دل ، گذار نتواند كرد . نظير آن :
ز انك صوفى با كر و با فر بود * هرچ آن ماضيست لا يذكر بود
مثنوى ، ج 1 ، ب 2901 و مقصود مولانا از « ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش » بدين گونه توجيه مىشود .
تو مگو كاين مايه بيرون خون بود * چون رود در ناف مشكى چون شود
تو مگو كاين مس برون بد محتقر * در دل اكسير چون گيرد گهر
اختيار و جبر در تو بد خيال * چون در ايشان رفت شد نور جلال
نان چو در سفره ست باشد آن جماد * در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحيل * مستحيلش جان كند از سلسبيل
محتقر : اسم مفعول است از احتقار بمعنى خوار داشتن و اندك شمردن .
اكسير : ماده مكملى كه بعقيدهى كيمياگران قلعى و مس را سيم و زر تواند كرد .
گهر گرفتن : اصالت يافتن ، بدل شدن بگوهر زر يا سيم .
مستحيل : جسمى كه كيفيت آن بكيفيت ديگر بتدريج بدل شود ، جسمى كه از حالتى به حالت ديگر منتقل گردد .
سلسبيل : آب خوش و گوارا ، چشمهاى در بهشت ، مجازا ، سبب غيبى .
اين ابيات بمنزلهى تاكيد و تاييد شواهد پيشين است كه مفاد آن ، تاثير محيط