ناشى مىشود ، در علم خدا محو و نابود مىگردد و بنا بر اين اختيار و جبر بدان صورت كه صوفى در مىيابد جز آنست كه جبرى احول و دو بين ، ادراك مىكند زيرا كه آن ، ثمرهى معرفت كامل است و اگر صوفى خود را مختار مىبيند ناظر بقدرت خداست نه قدرت بشرى و اگر مجبور مىشناسد به اعتبار سقوط رويت و ديد خود و خودى است و نيستى فعل او در فعل حق ، و اين ديگر ، خود بين و ثنوى است كه اثبات خود بعنوان مجبور و اثبات حق بعنوان جابر و زورگوى مىكند و آن جا كه سود اوست خويش را مختار و آن جا كه زيان اوست خويش را مجبور مىانگارد و جبر او بهانهاى است براى فرار از طاعت و رياضت نفس .
سپس در جواب اين اشكال كه چگونه يك حقيقت در دو كس ممكن است تفاوت پذيرد مولانا مثالى از قطرهى باران مىآورد كه بيرون صدف ، آب و بىقيمت است و مطابق عقيدهى عاميانه درون صدف مرواريد مىشود و قيمت مىافزايد . و نمودارى مىانگيزد از خون كه در ناف آهو مشك است و بيرون آن ، خون پليد است تا ثابت شود كه يك حقيقت در دو محيط يا ظرف جداگانه چگونه اختلاف حاصل مىكند و متحول مىگردد چنان كه پندارى به هيچ روى جنس يكديگر نبودهاند . اين استدلال نظير آنست كه در آخر داستان پادشاه و كنيزك بر اختلاف ميان ولى كامل و مردم ناقص بيان فرموده است .
نيز مىتوان گفت كه چون ديدهى باطن صوفى گشاده شود او مستعد ورود حالات خوش و لطيف مىگردد و بغلبهى وارد بر غيب اطلاع مىيابد و مستغرق وقت خود مىشود و جبر و اختيار به حكم حال و وقت ممكن است كه بتعاقب بر دلش بگذرد تا او به حكم وارد غيبى گاه جبرى و گاه اهل اختيار باشد پس جبر و اختيار او با ديگران از اين جهت تفاوت پيدا مىكند كه هيچ يك از آن دو ، مجلوب اراده و باز يافتهى خواهش وى نيست بلكه زادهى وقت و فرزند حال قلبى اوست بر خلاف جبر و اختيار اهل ظاهر كه امرى است مترتب بر بحث و جدل كلامى
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 555
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٥٥٥