غيب و آينده بر ايشان گشت فاش * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش
اختيار و جبر ايشان ديگر است * قطرهها اندر صدفها گوهر است
هست بيرون قطرهى خرد و بزرگ * در صدف آن در خرد است و سترگ
طبع ناف آهو است آن قوم را * از برون خون و درونشان مشكها
لاش : « به زبان مرغزى غارت بود ، طيان گويد :
بلاش عشق من آن نو جوان بسان كلاب * جوال و جبهى من لاش كرد و كيسه خراب »
لغت فرس ، در ذيل : لاش مقصود از زبان مرغزى لهجهى اهل مرو است . خاقانى نيز گويد :
فاش كند تيغ تو قاعدهى انتقام * لاش كند رمح تو مائدهى كارزار
ديوان خاقانى ، ص 181
خوان صبوحى بشيب مقرعه كن لاش * كابرش روز آتشين ستام بر آمد
همان مأخذ ، ص 144 سنايى غزنوى ازين كلمه صفت ساخته كه بر وجود فعلى از آن ، قرينه تواند بود :
رنج كاران گنج لاشانند * رز نگه دار و راز پاشانند
حديقهى سنايى ، ص 453 آن فعل را درين بيت مىتوان يافت :
اى پسر گر دل و دين را سفها لاش كنند * تو چو ايشان مكن و دين و دل خويش ملاش
ديوان ناصر خسرو ، ص 221