تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
اما اينكه « لفظ جبر » عشق را بىصبر و نگران مىكند دليلش آنست كه جبر كاريست كه بنا خواست و بر خلاف ميل به كسى تحميل كنند و آن متضمن كراهت و ناخشنودى است و خاصيت عشق چنانست كه عاشق سرانجام از سر مراد و خواهش خود برخيزد و اراده‌اش در خواست و مراد معشوق مضمحل گردد و در چنين حالتى كره‌ى و عدم رضا وجود نتواند داشت بلكه قهر و لطف و جفا و وفا برابر است و عاشق ، آن چيز را مىپسندد كه مراد و دل خواه معشوق است . مولانا بدين نظر مىفرمايد :
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد * بو العجب من عاشق اين هر دو ضد
مثنوى ، ج 1 ، ب 1570
ناخوش او خوش بود در جان من * جان فداى يار دل رنجان من عاشقم بر رنج خويش و درد خويش * بهر خشنودى شاه فرد خويش
همان مأخذ ، ب 1777 ببعد نظير آن از سعدى :
اگر مراد تو اى دوست بىمرادى ماست * مراد خويش دگر باره من نخواهم خاست اگر قبول كنى ور برانى از بر خويش * خلاف راى تو كردن خلاف مذهب ماست
غزليات سعدى ، ص 23 از دگر سو كراهت آن جا مىتواند پديد آيد كه عين و شخصيت باقى مانده باشد و اين امر نسبت بعاشق كه در معشوق و يا در مراد وى فانى است قابل فرض و تصور نيست ولى كسى كه از عشق و عاشقى خبر ندارد اسير اين تعبير ( جبر ) مىماند و زبان طعن و ملامت باز مىكند و يا آن كه سر از طاعت و مجاهدت باز مىزند و به اصطلاح سوء استفاده مىكند .
جبر را ايشان شناسند اى پسر * كه خدا بگشادشان در دل بصر
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 551 | بديع الزمان فروزانفر