نظر بدين مقدمات ، مولانا مىگويد آن چه من گفتم جبر نيست و آثار معيت حق تعالى است و مىدانيم كه ظهور حق مستلزم فناء بشريت و اوصاف بشرى است و آن جا كه فنا و نيستى مشهود مىشود و رويت خود و خودى و تعيين فرو مىريزد ، فرض جبر و اختيار جز وهم و پندارى بىاصل نتواند بود زيرا چنان كه گفتيم بنده در تابش انوار حق مطلق چنان نيست و فانى مىگردد كه مستشعر بوجود خود و غير و غيريت هرگز نتواند شد و مثال او چون قطرهاى است كه در درياى بىكران افتد يا شعله شمعى كه پيش فروغ جهان گير خورشيد تابناك بر افروزند . مولانا اين معنى را بدين صورت بيان فرموده است :
گفت عاشق دوست مىجويد بتفت * چونك معشوق آمد آن عاشق برفت
عاشق حقى و حق آنست كو * چون بيايد نبود از تو تاى مو
صد چو تو فانيست پيش آن نظر * عاشقى بر نفى خود خواجه مگر
سايهى و عاشقى بر آفتاب * شمس آيد سايه لا گردد شتاب
مثنوى ، ج 3 ، ب 4620 ببعد نظير آن :
تا خبر دارم ازو بىخبر از خويشتنم * با وجودش ز من آواز نيايد كه منم
پيرهن مىبدرم دم بدم از غايت شوق * كه وجودم همه او گشت و من اين پيرهنم
غزليات سعدى ، ص 224 سپس مىگويد كه اگر فرض كنيم كه جبر است اين جبر بمعنى ناديدن خود است نه ترك عمل و طاعت به استناد تاثير قدرت خدا كه جبريان بدان متمسك مىشوند و بفرمان نفس اماره سر از بندگى و فرمانبردارى باز مىكشند ، پيش تر گفتيم كه اولين « جبر محمود » و دومين « جبر مذموم » نام دارد . جع ، ذيل ب 620 - 618 از همين دفتر .