غفلت بر هيولى فريفته شده است . ولى بهر حال اين مساله در حد خود دشوار است از آن جهت كه حكما نفس را مجرد پنداشتهاند و هر مجردى مطابق اصول آنها به خودى خود ، عقل و عاقل است و از اين رو حكمت تعلق نفس به بدن همچنان پوشيده و رازى نهفته است . مولانا اين نكته را بدين گونه جواب مىدهد كه اين تعلق بفرمان خداست كه فعل او معلول به هيچ علت و غرضى نيست و همهى امور نسبت بفرمان و توان او مساوى و برابر است ، اين جواب شباهت دارد بسخن مجد الدين بغدادى : فسبحان من جمع بين اقرب الاقربين و ابعد الابعدين بقدرته . ( پاك آن خدايى كه بقدرت خود نزديكترين چيزى را كه جان است با دورترين چيزى كه جسم خاكى است الفت داد و با هم آورد . ) مرصاد العباد ، طبع طهران ، ص 39 .
جع : المعتبر ، تاليف ابو البركات ، طبع حيدر آباد دكن ، ج 2 ، ص 345 - 344 ، 379 - 354 ، مرصاد العباد ، ص 24 ، 61 - 59 ، شرح مواقف طبع آستانه ، ج 2 ، ص 509 ، مطالع الانظار در حاشيهى آن كتاب ، ج 1 ، ص 392 ، زاد المسافرين ناصر خسرو ، چاپ برلين ، ص 318 ، اسفار ، طبع ايران ، فصل اول از باب هفتم از مجلد چهارم ( سفر نفس ) .
بر عدمها كان ندارد چشم و گوش * چون فسون خواند همىآيد به جوش
از فسون او عدمها زود زود * خوش معلق مىزند سوى وجود
باز بر موجود افسونى چو خواند * زو دو اسبه در عدم موجود راند
گفت در گوش گل و خندانش كرد * گفت با سنگ و عقيق كانش كرد
گفت با جسم آيتى تا جان شد او * گفت با خورشيد تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نكتهى مخوف * در رخ خورشيد افتد صد كسوف
تا به گوش ابر آن گويا چه خواند * كاو چو مشك از ديدهى خود اشك راند
تا به گوش خاك حق چه خوانده است * كاو مراقب گشت و خامش مانده است