هست بسيار اهل حال از صوفيان * نادر است اهل مقام اندر ميان
ابدال : براى تفسير آن ، جع : ذيل ب ( 264 ) از همين دفتر .
مقام : بگفتهى محمد غزالى صفت ثابتى است مر قلب را . مقابل : حال كه صفتى است غير ثابت .
و ابو القاسم قشيرى گفته است كه مقام هر ادبيست كه بنده بدان متحقق شود بنوعى از كسب و تصرف . مقابل : حال كه واردى است كه از حق بدل پيوندد و بنده را در آن تصرف نباشد .
و از اين رو مقام ، كسب و مجاهدت بنده و حال ، فضل و موهبت الهى و بتعبيرى ديگر ثمرهى عمل است .
و مىتوان گفت كه ، مقام فعليت و ملكهاى است كه قلب بدان متحقق مىشود و بدين مناسبت گفتهاند بنده را نشايد كه از مقامى در گذرد بىآن كه تمام شرائط و حقوق آن را استيفا كند و اين شرط ، حاكى از آنست كه مقام مساوى فعليت و ملكهى نفس يا قلب است زيرا تا فعليتى بكمال خود نرسد امكان زوال آن موجود است . و بر اين فرض هر يك از احوال هر گاه ثابت شود و در تصرف سالك آيد آن ، مقام و قدمگاه وى مىشود و هر يك از مواهب مانند شوق و رضا و انس مىتواند مبدل بمقام گردد و هر يك از مكاسب مانند قناعت و توكل و مجاهدت هر گاه پايدار نماند از جملهى احوال تواند بود و ظاهرا كسانى مانند حارث بن اسد محاسبى ( متوفى 243 ) كه قائل بدوام احوال بودهاند بدين معنى نظر داشتهاند . جع : فتوحات مكيه ، طبع مصر ، ص 243 .
مولانا حال را بجلوهى عروس از آن جهت تشبيه مىكند كه احوال ثمرهى عمل است و سالك را بر ادامهى عمل بر مىانگيزد زيرا طبيعى است كه آدمى هر گاه در كارى منتفع شود و سود آن را ببيند بدان عمل رغبت مىافزايد و هر گاه