باقى نمىماند زيرا اين هر دو از آثار بقاء نفسيت و خودى است و ابو بكر واسطى در اشاره بدين مقام مىگويد : إذا ظهر الحق على السرائر لا يبقى فيها فضله لخوف و لا رجاء . ( چون آفتاب حقيقت بر اسرار سالكان تابد خوف و رجا آن جا نگنجد . ) و اين حالت بر اثر وصول به « فناء ذاتى » حاصل مىگردد .
پس خوف بمعنى مشهور ، چنان كه ابو العباس احمد بن محمد صنهاجى از صوفيهى مغرب نيز مىگويد از منازل عوام است و كسانى كه بنهايت رسيدهاند و اهل خصوص شمرده مىشوند هرگز نمىترسند و بنا بر اين ، نهى از خوف شامل آن طبقه از سالكان است كه پاى بست حظوظ خويشاند و در مواطن تفرقه فرو ماندهاند ولى آنها كه از حظوظ خود گذشتهاند به هيچ روى خايف نيستند زيرا خاطرشان نگران زوال حظى نيست و آنها كه به « فناء ذاتى » رسيدهاند گرد بيم و ترس ، به تمام معانى و در همه مراحل هيچ گاه بر دامن عزت و كبرياى آنان نمىنشيند زيرا هيچ كس از خود نمىترسد و آن جا درجهاى است كه دويى برخاسته و شاهد اتصال و وحدت ، نقاب از چهره بر افكنده است ، بيت اخير ( 1428 ) مويد اين توجيه است چنان كه سياق كلام و ابيات پيشين ، توجيه نخستين را تاييد تواند كرد .
و اگر بگوييم كه ترس از ضعف نفس و عدم آگاهى از مجارى امور و تحولات آينده ناشى مىشود و آن كه خردمند است و مىداند كه آينده غالبا چنان نيست كه ما تصور مىكنيم بدين سبب پيش از وقوع حادثه ، ترس به خود راه نمىدهد هم توجيهى است قابل قبول .
و طبيعى است كه خوف بامر واقع شده تعلق نمىگيرد و انفعالى كه در نفس مردمان ضعيف و مرغ دل در آن حالت پديد مىآيد بنام « خوف » خوانده نمىشود بلكه آن را « اندوه و حزن » مىگويند .
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 530
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٥٣٠