اما توجيه دوم مبتنى است بر اين مقدمه : خوف و ترس ، تالم قلب است از توقع حصول امرى مكروه در آينده و يا زوال چيزى موجود هم در مستقبل و خائف كسى است كه از وقوع مكروهى كه نيامده است و يا فقدان چيزى كه بدست دارد بر خود مىلرزد و چنين كسى هنوز از خود نرسته و به هيچ يك از مراتب نيستى و فنا نرسيده و خودى او باقى است و نگران مستقبل است و در بند حظ و مراد خويش است و بدين جهت صوفيان ، خوف را از مراحل نخستين سلوك و صفت مبتديان شمردهاند و ابو بكر واسطى بدين نظر گفته است : الخوف حجاب بين اللَّه تعالى و بين العبد . ( خوف ميان خداى تعالى و بندهى حجاب است . ) و چون سالك از سر حظ و مراد خويش بر خيزد آن گاه خوف از عقوبت كه صفت نفس اماره است و خشيت كه صفت جان خدا دان است از وى ساقط مىگردد و مرتبهاى از خوف كه آن را « هيبت » مىنامند بر دلش فرود مىآيد و اين حالت از ثمرات « فناء فعلى » است و محل هيبت قلب است .
و چون ازين مرحله در گذرد و صفات را كه مبادى افعال است از خود نشناسد و از حق بيند تا چنان شود كه بسبب ضعف دويى و قوت معانى ، گويى خويش را نمىبيند آن گاه باندازهى شعور او به خود در معرض خوف و رجا مىافتد اگر چه ممكن است كه بخوف و رجا شاعر نباشد و خوف درين درجه بتعبير صوفيان « سطوت » نام دارد و اين حالت نتيجهى « فناء وصفى » است .
سپس بدان جا مىرسد كه بهمگى و تمامى و از لذت حضور ، خويش را فراموش مىكند و باز نمىيابد چنان كه « يكى بدر خانهى بايزيد شد و آواز داد شيخ گفت كه را مىطلبى گفت بايزيد را گفت بىچاره بايزيد سى سالست تا من بايزيد را مىطلبم نام و نشانش نمىيابم . » تذكرة الاولياء ، ج 1 ، ص 156 .
و درين حالت دوگانگى از ميان بر مىخيزد و محلى براى خوف و رجا
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 529
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٥٢٩