شدن آنها در جگر ظاهرا مبتنى است بر عقيدهى مشهور كه در گفتهى امير مومنان على عليه السلام آمده است : العقل فى الرأس و الرحمة فى الكبد و التنفس فى الرئة . احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 97 .
كه بموجب آن محل عواطف ، جگر است . در تعبيرات شاعرانه و محاورات نيز چنين است نظير : جگر خوردن بمعنى غصه خوردن و « جگر » بمعنى تحمل و نيز « جگر آشام ، جگر خاى ، جگر كش » مرادف غم خوار و « جگر باختن ، جگر باز » بمعنى ترسيدن و مرد بد دل و « جگر دار ، جگر داشتن » بمعنى دلير و دليرى كردن و « جگر تافته ، جگر تفته » بمعنى عاشق . كه همگى حاكى از اين گونه تصور است . جع : آنندراج در ذيل : جگر .
گفت با خود من شهان را ديدهام * پيش سلطانان مه و بگزيدهام
از شهانم هيبت و ترسى نبود * هيبت اين مرد هوشم را ربود
رفتهام در بيشهى شير و پلنگ * روى من ز يشان نگردانيد رنگ
بس شده ستم در مصاف و كارزار * همچو شير آن دم كه باشد كار زار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران * دل قوى تر بودهام از ديگران
بىسلاح اين مرد خفته بر زمين * من به هفت اندام لرزان چيست اين
هيبت حق است اين از خلق نيست * هيبت اين مرد صاحب دلق نيست
رنگ گردانيدن : بكنايت ، ترسيدن و وحشت كردن از آن جهت كه هنگام ترس رنگ روى تغيير مىكند .
مصاف : جمع مصف است ، جايى كه صفوف لشكر مىايستند ، محلى كه مرد مبارز در آن جا ايستد . پارسيان اين كلمه را بتخفيف استعمال مىكنند .
هفت اندام : سر و سينه و شكم و دو دست و دو پاى ، سر و دو دست و دو پهلو و دو پاى . سر با گردن ، سينه و هر چه در اوست ، پشت ، آلات تناسل