تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
گوشت و پوست و ديگر اجزاى جسمى است و پيوسته تغير مىپذيرد و در اشخاص متفاوت مىشود ، به چشم واقع بين ، معنى و حقيقت اصلى او نيست از اين رو مولانا آدمى را بصيرت و تفكر و بتعبير ديگر « ديد » مىشمارد چنان كه در جاى ديگر گفته است :
اى برادر تو همان انديشه‌ى * ما بقى تو استخوان و ريشه‌ى
مثنوى ، ج 2 ، ب 277 و مىتوان گفت كه مقصود از « ديد » كشف و شهود حقيقت و وصول به لقاى الهى يا اتصال بشيخ و ولى كامل است كه نزد سالك از خدا ، جدا نيست چنان كه مصراع دوم و بيت بعد آن را تاييد تواند كرد . مولانا اين دو توجيه را در تفسير بيت ( 277 ) از دفتر دوم بيان فرموده است . فيه ما فيه ، طبع طهران ، ص 196 . آن گاه اين شهود و رويت بايد متوجه بمحبوب و معشوق جانى باشد كه حق تعالى است و غايت شهود است و ديده‌اى كه بدين ديدار نائل نشود و بشواغل حسى گرايد ، در حقيقت از فائده و نتيجه‌اى كه مترتب بر آنست معزول مانده و نابينا شده است زيرا دوست و محبوب بايد جاويدان و پايدار باشد و عشق بر موجود فانى كه دل بستگى ننگين است بكمال انسانى رهبرى نمىكند درين باره ، جع : ذيل ب 217 ببعد ، از همين دفتر . نظير آن :
ديده را فايده آنست كه دل بر بيند * ور نبيند چه بود فايده بينايى را
غزليات سعدى ، ص 12
سعديا پيكر مطبوع براى نظرست * كر نبينى چه بود فايده‌ى چشم بصير
همان مأخذ ، ص 167 مضمون مصراع اول از بيت ( 1407 ) شبيه بگفته‌ى سعدى است : حكما گفته‌اند هر چه نپايد دل بستگى را نشايد . ( گلستان ، فروغى ، ص 76 ) .