عمر انه قال ما كان شىء احب الى ان اعلمه من امر عمر فرايت فى المنام قصرا فقلت لمن هذا قالوا لعمر بن الخطاب . ( آوردهاند كه عبد اللَّه عمر گفت دانستن هيچ چيز را آن چنان دوست نمىداشتم كه پايان كار عمر را تا شبى قصرى را در خواب ديدم گفتم اين قصر از آن كيست گفتند از آن عمر بن خطاب است ) حليه الاولياء ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 54 . نظير آن حديثى نيز نقل كردهاند ، جامع صغير ج 2 ، ص 13 .
هر كه را هست از هوسها جان پاك * زود بيند حضرت و ايوان پاك
چون محمد پاك شد زين نار و دود * هر كجا رو كرد وَجْهُ اللَّهِ بود
چون رفيقى وسوسهى بد خواه را * كى بدانى ثم وَجْهُ اللَّهِ را
حضرت : پيشگاه و حضور پادشاه ، پاى تخت :
پيام داد به من بنده دوش باد شمال * ز حضرت ملك ملك بخش دشمن مال
كه شعر شكر به حضرت رسيد و بپسنديد * خدايگان جهان خسرو خجسته خصال
غضائرى رازى ، مجمع الفصحاء « چون در اول اين تاريخ فصلى دراز بياوردم در مدح غزنين ، اين حضرت بزرگوار كه پاينده باد » . تاريخ بيهقى ، ص 275 .
حضرت و ايوان پاك : بكنايت ، عالم حق و مقام قدس الهى .
وجه اللَّه : اشاره است به آيهى شريفه :
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
. ( البقرة ، آيهى 115 ) كه مفسرين مىگويند وجه ، بمعنى قصد و نيت و يا رضا و خشنودى و يا ذات است و برين عقيده تفسير آيه ، چنين مىشود كه مشرق و مغرب از آن خدا و در تصرف اوست پس