رخت : لوازم معيشت و كالا و متاع خانه است از جنس منقول : لوازم و اسباب سفر را نيز رخت گويند .
قوم گفتندش كه او را قصر نيست * مر عمر را قصر ، جان روشنى است
مر : اداتى است كه براى تاكيد نسبت و غالبا پيش از مفعول صريح و يا سبب و علت فعل و نيز بر سر مضاف اليه در مورد تفكيك اضافه ، استعمال مىشود چنان كه درين بيت كه اصل چنين است : قصر عمر جان روشنيست . و مىتوان گفت كه اين كلمه بيشتر بر سر كلمهاى در مىآيد كه « را » به آخر آن پيوسته باشد . گاهى نيز پيش از مسند اليه به كار مىرود :
اكنون كه ترا تكلفى گويم * پيداست مر آفرينم از نفرين
دقيقى ، اشعار پراكنده قديمترين شعراى فارسى زبان ، طهران ، ص 161
بگريند مردوده و ميهنم * كه بىسر ببينند خسته تنم
عنصرى ، لغت فرس ، طهران ، ص 360 ولى اين گونه استعمال متروك است .
گر چه از ميرى و را آوازهاى است * همچو درويشان مر او را كازهاى است
كازه : خانهاى كه كشاورزان از نى يا چوب و علف بر سر كشتمند سازند خانهى خرد و محقر ، خانه و تالار چوبين .
اى رسيده شبى بكازهى من * تازه بوده به روى تازهى من
ديوان سوزنى ، طهران 1338 ، ص 407 عمر بن الخطاب زندگانى ساده و بىآلايشى داشت و امراى مسلمين را از زياده روى در معيشت منع مىكرد ، وقتى مسلمانان كوفه كه در خانههاى