كو آن فضولىهاى تو كو آن ملوليهاى تو * كو آن نغوليهاى تو در فعل و مكر اى ذو فنون
همان مأخذ ، ب 18718 « نغول با اول مضموم عميق و ژرف را نامند و بحر نغول و چاه نغول ، دريايى و چاهى را گويند كه قعر آن بسيار ژرف و دور باشد و هر چه مانند آن باشد و چنان كه عميق بمعنى دور و دراز آمده كقوله تعالى من كل فج عميق .
يعنى راه دور و دراز ، نغول هم بمعنى دور و دراز آمده و گاه بمعنى تمام هم مىآيد چنان كه اكثر گويند كه فلان در فلان هنر نغول است مراد آن باشد كه بغور و نهايت آن هنر رسيده و در آن هنر تمام است و اگر گويند كه فلان نغولى مىكند اراده آن باشد كه فلان در كارها تعمق مىنمايد و اگر كسى گويد كه سخن را با تو از نغول مىگويم ، اراده آن باشد كه از روى فهميدگى و دانستگى و تعمق مىگويم . » شرح ولى محمد اكبر آبادى ، ص 90 .
ببردش به بالاى چاهى نغل * كه قلزم بدى جزو آن چاه ، كل
كليله و دمنهى قانعى طوسى نيز ، فيه ما فيه ، طبع طهران 1330 ، ص 288 .
گفت كو قصر خليفه اى حشم * تا من اسب و رخت را آن جا كشم
رخت بجايى كشيدن : بكنايت ، منتقل شدن ، منزل كردن . نظير : رخت افكندن ، رخت گشادن ، رخت نهادن . مقابل : رخت از جايى بردن ، رخت برداشتن ، رخت بستن .
نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد * بختم ار يار شود رختم ازينجا ببرد
ديوان حافظ ، ص 87