آدمى ، حسّ و حركت مىپذيرد و استعداد علم و معرفت حاصل مىكند ، اين مطلب يعنى تأثير روح انسانى ، زمينه را آماده مىسازد تا مولانا بقوّت جان انبيا اشارت كند و امكان معجزات و خوارق عادات را نتيجه گيرد .
گفتار مولانا تا بدينجا جنبهء صوفيانه داشت و پس از آن ، موضوع جبر و اختيار و به اصطلاح متكلّمين ، مسئلهء « خلق اعمال » را بروش علماء كلام دنبال مىكند بدين صورت :
هر عملى كه از انسان در وجود مىآيد دو نسبت دارد ، نسبتى بوجه قيام و تعلّق با بنده و نسبتى بوجه صدور و ايجاد با حق تعالى ، دليل نخستين آنست كه ما يكديگر را بر كار بد ملامت مىكنيم و اگر فعل بما هيچ نسبت نداشته باشد ملامت و گفتن « چرا كردى » بىجا و نادرست است چنان كه ما چيزى را كه مقهور و مسخّر است در معرض باز خواست و عتاب قرار نمىدهيم و فى المثل به چوب و سنگ نمىگوييم كه چرا بر سر ما خوردى و شكستى ، اين امر وجدانى و ارتكازى بر نسبت فعل به انسان دليلى واضح است ، دليل اسناد فعل بخداى تعالى هم آنست كه فعل تمام و متقن محتاج است بعلم تفصيلى و احاطه بر جزئيّات كه صفت خداست ولى انسان چنين علم و احاطهاى ندارد براى آن كه در سخن گفتن كه امرى مشخّص و محدود است اگر متوجّه لفظ شود از معنى غافل مىگردد و اگر بمعنى التفات كند توجّه بلفظ نتواند داشت ، همچنين اگر فرا پيش نگرد پشت سر خود را نتواند ديد و اگر فرا پشت نگرد ، پيش روى را نتواند نگريست پس آدمى در يك حال و زمان به دو چيز توجّه نتواند كرد و بنا بر اين محيط بودن بر جزئيّات ، از حدّ دانش و احاطهء علم وى بيرون است و اسناد فعل بوجه ايجاد و خلق به دو ، روا نيست .
درين مورد اشكالى پيش مىآيد كه پس معاصى و گناهان منسوب به خدا مىشود و او را مىتوان مُجْرِم و سارق و جز آن خواند ، مشكلى كه در مباحث
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 500
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٥٠٠