تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
آن ، پندار و غرور و مهجورى و محرومى است ، آن گاه عمر و ابو جهل را مثال مىآورد كه آن يك به بحث جان گراييد و نيك بخت دو جهان شد و اين ديگر در بحث عقلى باز ماند و تيره بختى دو جهان اندوخت ، فرق ديگر آن است كه بحث عقلى بر استدلال از اثر بر مؤثّر و از سبب بر مسبّب دَوْر مىزند و آن ، مبتنى بر علم محدود و متزلزل انسان است كه در حدّ دانايى خود امرى را اثر و ديگرى را مؤثّر مىپندارد و چنين بحثى در خور كسانى است كه در راه مانده و يا چشم بينا ندارند و از اين جهت براهبر و عصا و عصا كش نيازمنداند ولى آن كه بحقيقت رسيده است از دليل و استدلال بىنياز است چنان كه مردم روشن ديده به عصا و عصا كش احتياج ندارند . مولانا متوجّه مىشود كه اين بحث بدرازا كشيد و از اصل قصّه بدور افتاد بارى به خود مىآيد و مىگويد ديگر بار بسر قصّه آمديم ولى او كه هرگز از حديث دوست بيرون نيست و از هر چه سخن گويد قصّهء دوست فرو مىخواند و سرّ دلبران در حديث ديگران مىگويد و اين حكايات براى او آيينهء اوصاف معشوق است و بنا بر اين ، او در هر حالت كه باشد خواه جهل يا علم ، قهر يا لطف خشم و جنگ يا آشتى و صلح ، خوشى يا ناخوشى ، آن يار نهان دمساز وى است و همهء آنها عكس صفات بىنهايت دل دار است كه بتعاقب و دُمادُم بر جان او مىزند و در گفتار و پيوند سخنش منعكس مىگردد ، اين همان معنى معيّت است كه پيشتر بدان اشارت كرده بود . مىتوانيم بگوييم كه بحث از جبر و اختيار هم اگر چه نسبتى به بنده دارد در واقع آن نيز مساوى شهود است بدان سبب كه صوفى فانى ، قدرت و ناتوانى خود را از حق مىبيند و در هر دو حال ، شاهد حق است يا حق ، شاهد اوست . با تمهيد معذرتى چنين ذوق انگيز و جان آرام ، حكايت را بهم درمىپيوندد .