تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
فرستادهء قيصر از حكمت و راز پيوستن جان بتن سؤال مىكند ، پرسشى سخت دشوار ، در بارهء مطلبى بيرون از حدود فكر بشرى كه مستلزم اثبات غرض و علّت براى فعل خداست و از دگر سو ، مبتنى است بر احاطهء علم انسان بنهايت آفرينش و فعل الهى كه قبول آن از جهت آن كه غرض ، كمال فاعل است منتهى مىشود بفرض نقص در وجود واجب و استكمال او به غير خود و از جهت ديگر احاطهء بشر محدود ، بجميع اطوار و شؤون عالم خلقت كه نه بفراخور هستى او بلكه لايق و در خور جناب عزّت است و هر جوابى كه بدان مسئله دهند ، مخلوق و هم و پندار آدمى است و راهى بحقيقت ندارد بدين علّت مولانا از زبان عمر جواب نقضى مىدهد و نخست بدشوارى اين سؤال اشارت مىكند ، سپس مىگويد چون سؤال ، خود ، براى تصوّر فايده است بنا بر اين ، پرسنده عمل خويش را با فايده و داراى حكمتى مىبيند پس چرا فعل حق تعالى كه پرسش آدمى هم انعكاس قدرت اوست خالى از فايده باشد و هر گاه فعل بشر كه جزوى از كُلّ و تمامت آفرينش است مقرون بفايده فرض شود چرا ما كُلّ آفرينش را عبث و لغو فرض كنيم ، آرى فايده و نفع بسيار است و هر يك بقياس ، از ديگرى و از فايدهء كار ما بدرجات افزون‌تر است ، ولى اين فايده چيست و آن نفعى كه در تعلّق جان بتن متصوّر مىشود كدام است مولانا آن را ناگفته مىگذارد و يا آن را بنحوهء ادراك ما موكول مىكند زيرا هر كسى براى آفرينش و نيز براى عمل خويش فايده‌اى مناسب تشخيص و فهم خود فرض مىنمايد ، ظاهراً پس از اثبات اصل فايده كه از جواب نقضى بدست آمد تعيين فايدهء خاص كه ناشى از مقياس بشرى است به نظر مولانا خالى از فايده و دور از صواب مىنموده است . بمناسبت آن چه گفتيم مولانا در پايان اين بحث ( كه ما آن را نقضى ناميديم و در حقيقت نوعى ارشاد است تا ما از مباحث دور و دراز كه سرانجام راه به