در مسجد است ، در آن جا هم او را نيافتند ، به چند پسر بچه بر خورد كردند ، آنها گفتند مگر خليفه را مىجوييد ، او در سوى راست مسجد خفته و بُرْنُس ( كلاهى بلند مخصوص عابدان ) خود را زير سر نهاده است ، هرمزان را آن جا بردند ، عمر خفته بود و درّه ( دوال و تسمهء چرمين ) به دستش آويخته بود ، هرمزان پرسيد پس عمر كو ، گفتند اين خفته ، عمر است ، گفت پس پاسبانان و حاجبان او كجا هستند ، گفتند كه او حاجب و پاسبان ندارد . ( تاريخ طبرى ، طبع مصر ، ج 4 ، ص 217 ، محاضرات راغب ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 164 ، تاريخ قم ، طهران ، ص 302 ) نظير اين گفت و گو با مردم مدينه از حاتم اصمّ ( متوفّى 237 ) نيز نقل كردهاند ( احياء العلوم ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 50 ) امّا قصر روحانى عمر را كسى كه آلودهء غرض است نمىبيند ، آن قصر را با چشم پاك مىتوان ديد ، چنان كه شرط رؤيت هر حقيقتى بىغرضى و پاك دلى است و بدين سبب بود كه پيغمبر ما ( ص ) بهر چه رو مىآورد همان چيز ، براى وى وجه اللَّه بود ليكن با غرضهاى نفسانى اين حالت ميسّر نمىگردد ، آن گاه در تأثير پاك دلى و صفاى قلب اين نكته را مىافزايد كه هر كس روزن سينه را بسوى عالم غيب بگشايد ، حق را از همه جا و در همه كس مىبيند زيرا حقيقت مخفى و در پرده نيست اگر حجابى هست بر روى چشم ماست و اين ما هستيم كه پردهء اغراض و اوهام بر روى چشم افكندهايم و از ديد و شهود حقيقت بمعنى وسيع آن يعنى در همه جا و همه كس ، خود را محروم مىداريم .
فرستادهء قيصر از شنيدن اين اوصاف بديدار عمر مشتاقتر گشت و بتعجّب فرو رفت كه مگر ممكن است كسى در جهان با چنين صفات عالى باشد و از ديدهء كسان مختفى ماند ، او با شوق و گرمى بيشتر در صدد جست و جوى عمر بر آمد تا زنى از عرب گفت اينك عمر درين نخلستان خفته است ، پيشتر رو و سايهء خدا را در زير سايهء درخت خرما ببين ، فرستاده پيشتر رفت و از دور ايستاد
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 496
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٤٩٦