تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
بحث و نظر كه ميانهء علماى پيشين معمول بوده و امروز مطابق اصطلاح غريبان آن را « سمينار » ناميده‌اند بدست داده است . در مسئلهء خلق اعمال و جبر و اختيار و امر بَيْن امْرَيْن كه از مسائل پيچيده و دشوار علم حكمت و كلام است . مولانا چنان روشن و ساده سخن مىگويد كه فهم آن براى مردم متوسّط به سهولت تمام امكان دارد . در مورد خواندن قرآن و شرط و فايدهء آن ، اشاراتش قاطع و در عين حال طبيعى و اطمينان بخش و اقناع كننده است . ارتباط اين قصّه ، به حكايت شير و خرگوش از راه ابيات آخر آن صورت گرفته است كه در آنها از جهاد نفس و شكستن آن بت سهمگين سخن رفته و مرد خود شكن را مولانا بر دليران صف شكن ترجيح داده است ، عمر در حكايت مورد بحث ما ، همان مرد مجاهد و خود شكن است . اينك اين داستان را مطابق آن چه در مثنوى است بيان مىكنيم : از سوى قيصر روم فرستاده‌اى از راه بيابان دور و دراز نزد عمر بمدينه آمد ، پرسيد كه قصر خليفه كجاست زيرا تصوّر مىكرد كه عمر نيز مانند قيصر و ديگر پادشاهان در قصرى باشكوه مىنشيند ، مردم مدينه گفتند عمر قصر ندارد و با آن كه آوازهء او در اميرى و حكومت جهان گير است در خانه‌اى پست و محقّر ، منزل گزيده است ، او داراى بىنيازى روح است و در قصر جان خود مىنشيند و نيازى بدان ندارد كه نقص و ضعف روحى خود را بوسيلهء تجمّل و اسباب ظاهرى جبران كند ، چنان كه اشارت رفت اين گفت و گو بدان چه طبرى و ديگران راجع به ورود هرمزان شهريار و مرزبان اهواز بمدينه نوشته‌اند شباهتى سخت نزديك دارد ، موافق اين روايت ، مسلمانان هرمزان را با لباسهاى شاهانه و تاجى مكلّل به ياقوت ، بمدينه آوردند تا مردم آن شهر لباس شهرياران ايران را بنگرند پس بخانهء عمر رفتند و او در خانه نبود ، پرسيدند عمر كجاست ، مردم مدينه گفتند كه