انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، ص 412 .
چنان كه مىبينيد اين روايات بهم نزديك است با اين تفاوت كه روايت واقدى و هجويرى متضمّن غرائب بيشتر است از قبيل پاسبانى شيران در هر دو روايت و آواز دادن هاتف در بارهء عدل عمر ، و گفتار فرستادهء قيصر كه حاكى از نفوذ عمر است در ددان و فرشتگان و پريان در گفتهء واقدى كه انباشته به اوهام است و بيرون تاختن چهار هزار تن از ايرانيان بسوى مدينه از ايران كه آن هم در ضعف و سستى كمتر از پاسبانى شيران نيست . با اين همه به نظر مىرسد كه اين قصّه از ديرباز در ميان مسلمانان شهرت داشته و آن را مىشناختهاند و احتمال مىرود كه آن را از روى حكايت ملاقات هرمزان شهريار ايرانى با عمر كه اصل تاريخى دارد ساخته باشند . اين روايت را طبرى در تاريخ خود نقل كرده و روايتى معتبر است ، در تاريخ قم نيز نقل شده است ، خلاصهاى از آن نيز در محاضرات راغب اصفهانى از علماى معاصر صاحب بن عبّاد كه در اوايل قرن پنجم وفات يافته ، با تبديل نام هرمزان به مرزبان مىتوان ديد ، اين داستان را در ضمن تحليل گفتهء مولانا نقل خواهيم كرد .
مولانا اين قصّه را نزديك بروايت اسرار التوحيد و تا حدّى متأثّر از روايت سور آبادى و طبرى بنظم آورده و از موهومات و مطالب سستى كه واقدى و هجويرى آوردهاند دور و جدا ساخته و بجاى آنها بطريق اشارت از بلندى مقام عمر و زهد و دادگسترى وى سخنان دلنشين و نكات مؤثّر افزوده است . گفت و گوى فرستادهء قيصر با مردم مدينه و زن اعرابى با همه سادگى و روانى بسيار قوى و دل انگيز است ، وصف حالت قلبى او و مهرى آميخته بشكوه و هيبت كه از ديدار مردى ژنده پوش و بر خاك خفته ، در دل وى پديد آمد هم از زبان خود او ، از آن گونه وصف و منظره سازى است كه در زبان فارسى كمتر نظير دارد ، مردى كه فرستادهء قيصر روم و يكى از بزرگترين شاهان روزگار است كه بالطّبع قصرهاى باشكوه و آراسته بسيار ديده و در موكب
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 493
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٤٩٣