تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
آن ، نهايت مىپذيرد و چنين موجودى پايدار و دائم نتواند بود . در اين صورت دليلى جداگانه است كه مولانا اخذ نتيجه را از آن دليل ، به خود خواننده يله و رها كرده است . همچنين مىتوانيم بگوييم كه رنجورى و محدوديت قوى نقص است كه با امكان ملازمت دارد و با وجوب منافى است و بنا بر اين جهان فنا پذير است زيرا بوجوب وجود متصف نتواند شد .

[ پرسيدن شير از سبب پاى وا پس كشيدن خرگوش ]

قعر چه بگزيد هر كى عاقل است * ز آن كه در خلوت صفاهاى دل است
ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق * سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق
خلوت : تنها نشستن و دورى جستن از مصاحبت خلق ، مقابل : عزلت كه كناره گرفتن از خود و خودى است ، بعضى بر عكس اين گفته‌اند . خلوت نزد صوفيه از امورى است كه در مبادى حال و آغاز سلوك براى مريد لزوم دارد و عملى نيست كه ملازمت آن هميشه لازم باشد ، بعقيده‌ى مولانا خلوت وقتى درست است كه همنشين خوب و موافق بدست نيايد ولى از همنشين خوب و همراه ، دورى گزيدن شرط طريق نيست . ( مثنوى ، ج 2 ، ب 20 ببعد . ) اما حصول صفاى دل در خلوت بسبب تمركز حواس و اشتغال بذكر و نشنيدن سخنان بىهوده است كه در صحبت خلق از آن گزيرى نيست . بيت 1300 ظاهرا مقتبس است از گفته‌ى جنيد نهاوندى معروف به بغدادى : مكابده العزلة ايسر من مداراة الخلطة . جع : رساله‌ى قشيريه ، طبع مصر ، ص 52 - 50 ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : خلوت .
گفت من سوزيده‌ام ز آن آتشى * تو مگر اندر بر خويشم كشى
سوزيده : صفت مفعولى از سوزيدن كه شكل و صورت ديگر است از