قدما افلاك را در عالم عناصر و تغييرات آنها موثر فرض مىكردهاند و بدين نظر آنها را « آباء سبعه » و « آباء علوى » و « هفت آبا » ناميدهاند .
از خود اى جزوى ز كلها مختلط * فهم مىكن حالت هر منبسط
چون كه كليات را رنج است و درد * جزو ايشان چون نباشد روى زرد
منبسط : بسيط و غير مركب ، عناصر چهارگانه كه قدما آنها را بسيط مىدانستهاند .
تحول و تغييراتى كه در وجود هر انسان از پيرى و جوانى و ضعيفى و نيرومندى و بيمارى و تندرستى روى مىدهد دليل است بر آن كه كليات و عناصر در معرض تغير و تبدلاند از آن جهت كه جزو تابع كل است و احكام كل در اجزا سريان دارد و چون در ابيات پيشين با ذكر امثله معلوم شد كه كليات از آفت بر كنار نيستند نتيجه مىگيرد كه اين تحول كه در بدن انسان مشاهده مىشود امرى است طبيعى و تابع احكام كلى و سنن طبيعت .
نظير آن :
ز آنك تو جزو جهانى مثل كل باشى * چونك نوشد صفتت آن صفت از اركان بين
ديوان ، ب 21165
اين عجب نبود كه ميش از گرگ جست * اين عجب كاين ميش دل در گرگ بست
ميش و گرگ : بكنايت دو چيز مخالف .
مقصود اينست كه جدايى و گريز اين اضداد از يكديگر شگفت نيست ولى موافقت و سازگارى آنها به مدت دراز ، در تركيب اجسام ، عجب است .
مىتوان در توجيه آن گفت كه گريز آدمى از مرگ و فنا جاى تعجب نيست ولى