اينكه انسان بر اميد زندگى بسوى مرگ مىشتابد و از تحصيل شهوات ، وسايل فناى خود را فراهم مىكند ، امرى است در خور تعجب ، زيرا كارها و كوششهاى انسان همه بنوعى سعى در ادامهى زندگى است ، جنگها و آشتيها ، كوشش در جمع مال ، حرص در طلب جاه ، همه براى زنده ماندن است در صورتى كه همينها سبب فرسايش قوى و آمادگى براى زوال حيات است .
زندگانى آشتى ضدهاست * مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست
بعقيدهى اطباى قديم بدن از چهار عنصر مركب است و تا اعتدال نسبى ميان آنها برقرار است بدن سالم و زنده مىماند و بيمارى و مرگ نتيجهى خروج از اعتدال و غلبهى يكى از عناصر است .
شيخ سعدى در بيان اين مضمون مىگويد :
چار طبع مخالف سركش * چند روزى بدند با هم خوش
چون يكى ز آن چهار شد غالب * جان شيرين بر آمد از قالب
كليات سعدى ، بمبئى ، ص 33
چون جهان رنجور و زندانى بود * چه عجب رنجور اگر فانى بود
جهان رنجور است بدين معنى كه معروض آفت مىشود و مانند بيمار نيروى خود را از دست مىدهد و هر چه در معرض آفت باشد زوال آن متصور است .
زندانى بودن جهان را به دو صورت مىتوان توجيه كرد يكى به اعتبار آن كه محكوم حكم الهى و سنن طبيعى است و بدين جهت از عروض آفت و استحاله و تغيير و كون و فساد بر كنار نمىماند ، اين معنى با رنجورى تفاوت ندارد و دليل جداگانه نيست .
ديگر آن كه جهان مانند هر امر مادى نيروى بىنهايت ندارد بلكه قواى