غدير : گودالى كه آب در آن گرد آيد ، آب دان ، آبگير . مناسب است با مضمون گفتهى دقيقى :
من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار
چو آب اندر شمر بسيار ماند * زهومت گيرد از آرام بسيار
لباب الالباب ، ج 2 ص 13
آتشى كاو باد دارد در بروت * هم يكى بادى بر او خواند يموت
بروت : موى پشت لب ، سبلت ، سبيل در محاورات كنونى . باد در بورت داشتن : بكنايت ، خود بينى و خويشتن ستايى . نظير : سبلت تابيدن .
چرخ سر گردان كه اندر جست و جوست * حال او چون حال فرزندان اوست
گه حضيض و گه ميانه گاه اوج * اندر او از سعد و نحسى فوج فوج
حضيض : پستى زمين ، نقطهى مقابل اوج كه نقطهاى است مشترك ميان ملتقى و جاى بهم رسيدن دو سطح مقعر از دو فلك كه يكى سطح فلك خارج مركز و ديگرى سطح فلكى است كه در ثخن و سطبرى آن قرار دارد . كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : حضيض .
ميانه : وسط و آن مجموع دو قوس اوج و مركز شمس است ، حركت معتدل فلك . كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : وسط .
اوج : بلندى ، نقطهاى مشترك ميان ملتقى و محل بهم رسيدن دو سطح محدب دو فلك كه يكى سطح فلك خارج مركز است كه آن را فلك اوج نيز گويند و ديگرى سطح فلكى است كه خارج مركز در ثخن و سطبرى آن جاى دارد . كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : اوج .
تعبير مولانا از مواليد و امور مادى به فرزندان فلك به لحاظ آنست كه