رحمت اللّه ، از در وارد شد . با شيخ نجوايى كرد ، رفت پايين اطاق گليمى بود جمع كرد برد . در حالتىكه درگاه بزرگى ، در اطاق شيخ بود كيسههاى مملو از پول روى هم ، در آن درگاه چيده بود ، گويا پول هند بود . از اين منظره تعجب كردم ، بيرون آمدم . همان روز يا بعد در صحن مطهر حاج ملا رحمت اللّه را ديدم از او سئوال كردم : قضيه شيخ چه بود ؟ به شيخ چه عرض كردى ؟ گليم را كجا بردى ؟ امتناع از جواب كرد . گفت : من محرم اسرار شيخم سزاوار نيست اسرار ايشان را به كسى بگويم . دست از او بر نداشتم قسمش دادم به امير المؤمنين عليه السّلام . گفت : حال كه قسم دادى مىگويم ، نانوايى كه نان براى منزل شيخ از او مىآورديم حسابش مقدارى شده بود ، گفت : به شيخ عرض كنيد ، من قدرى وضعيت كسبم مختل است يا اينكه گفت : به شيخ عرض كنيد ، قدرى سرمايهام ضعيف شده ، محتاج به كمك هستم ، چنانچه ممكن است جناب شيخ كمكى به سرمايه من بنمايند .
عرضش را به شيخ رساندم فرمود : فعلا پول ندارم ، آن گليم را ببريد بفروشيد ، عمل كردم .
حضور سيد باب در درس شيخ انصارى
سوم مىفرمودند : در زمان شيخ از كسانى كه در حوزه درس شيخ حاضر مىشدند ، ميرزا على محمّد شيرازى معروف بود ليكن رسما از أصحاب و شاگردان سيد كاظم رشتى بود . هروقت اتفاق مىافتاد در حرم مطهر با ميرزا على محمّد مصادف مىشدم از كثرت گريه و توجه و عبادت او ، محو او مىشدم بهطورى كه خود را فراموش و حسرت به حال او مىبردم ؛ چون مىديدم مثل چوب خشك ايستاده ، مثل ناودان اشك از چشمش جارى بود . يك وقت خدمت شيخ شرفياب شدم و به شيخ عرضه داشتم : ميرزا على محمّد چنين و چنان است هروقت در حرم به او تصادف مىكنم به حال او حسرت مىبرم . از فراست و فرمايش شيخ تعجّب كردم و همچنين از متانت آن مرحوم كه چه نحو جواب فرمودند ؛ فرمودند : از متعارف خارج است . اتفاقا طولى نكشيد فرمايش شيخ ظاهر شد .