دو مرغ پر كنده آورد . گفت : اينها را بگيريد . تعجب كردم گفتم : اينها كجا بوده گفت :
اربابى دارم حاكم فلان جا هست تصميم گرفته بود شب را اينجا بماند ، دستور تهيه غذاى شب را داد بعد منصرف شد . سؤال نمود : اينجا كسى هست اين برنج و بادنجان را به او بدهى گفتم : قافله آمده آقايى همراه آنها هست . گفت : ببريد به آن آقا بدهيد ، آوردم خدمت شما . نهار و شام به حمد اللّه در وسط بيابان پلو و مسماى بادنجان خورديم . روز ديگر آمديم منظريه . من آفتابه برداشتم آمدم سر آب وضو بگيرم برگشتم به طرف كاروانسرا ، ديدم شخص موقرى از قهوهخانه جنب كاروانسرا بيرون آمد رو به من مىآيد و مىخندد . تعجب كردم نشناختم همين كه نزديك رسيد سلام كرد . جواب گفتم . سؤال كرد : من را مىشناسيد ؟ گفتم : خير گفت : من همانم كه ديروز در علىآباد براى شما برنج و روغن دادم ، قضيه من غريب است . گفتم : چطور ؟ گفت : حاكم فلان شهر هستم ، مىروم عقب مأموريتم با عده كه همراه من هستند ، ديروز كه وارد علىآباد شديم بهطورى تصميم بر ماندن شب گرفتم كأنّ يك عده مأمور از طرف دربار بر من گماشتند ، حركت نكنم . دستور دادم تهيه شام شب ديدند بعدا از تصميم بر ماندن برگشتم بهطورى كه همان عده مأمور حركت دادن من هستند . به نوكرها گفتم : اينها را چه كنيم ؟ گفتند : قافله آمده آقايى در ميان آنها هست ، لذا داديم براى شما . مجددا از تصميم حركت برگشتيم و مانديم چيزى گيرمان نيامد . آن وقت من قضيه خودم را براى او نقل كردم . به سجده افتاد گفت : شكر مىكنم خدا را كه من گرسنه خوابيدم و يك عده اولاد فاطمه زوار حضرت رضا عليه السّلام سير خوابيدند .
كرامت از مولا على عليه السّلام
4 - كرامت و خارق عادتى است از وجود اقدس مولى الموالى امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمودند : زمان توقّفم در نجف اشرف براى تحصيل ، يك روز يك نفر افندى كه گويا از كارمندان دولت عثمانى بوده و از سنّيهاى متعصّب مهم بود براى تماشاى حرم مطهر علوى با كمال نخوت و تبختر با پاى چكمه وارد ايوان مىشود . هر چه مىروند منعش مىكنند كه : اينطور جسورانه وارد رواق مقدّس نشود ، اعتنا نمىكند . و ترس از نانجيب مانع مىشود ، پيش از پيش روند . با كمال تكبر و فرعونيت پيش مىرود كه پاى در رواق گذارد ، كه خود آن بزرگوار ادبش مىفرمايد . چنان به زمين مىخورد كه توجه همه را به