اظهار كردند : ما برويم مكه ، آقا را مىبريم . پيشخدمتى هم داشت ، به نام لطفعلى خان گروسى . چايى و قليان مىداد . از تصادف اين مسافرت كربلا آنكه قرحه و دملى در پاى من ظاهر شده بود كه من را ناراحت كرده بود . چون عدهء جمعيت مرحوم حاج ميرزا رضا زياد بود ، هميشه در محل وسيعى در محل شهر يا آبادى چادر مىزدند حتى در سامره كه وارد شديم ، چادر زدند و مرحوم آية اللّه شيرازى ، اعلى اللّه مقامه ، در چادر به ديدن من آمدند . مزاح كردند فرمودند : بىجهت نيست اهل تسنن بشما دشمنى مىكنند ، خودتان ايجاد بغضاء مىكنيد حاضر نيستيد در منازل آنها برويد . گمانم شما بلد نبوديد به راهنمايى آخوند ملا فتحعلى سلطان آبادى باشيد ، چون ايشان هم تشريف داشتند .
خلاصه از سامرا حركت كرديم ، طرف ايران از طرف پشت كوه و كردستان و گروس .
اتفاقا دانه در پاى من زد ، ورم پاى من زياد شده بود و راحتى را از من سلب كرده بود .
رسيديم به رودخانه بدر . هوا سرد بود آب زياد بود نتوانستيم عبور كنيم . شب را مانديم .
يكى از همراهان ما حسينعلى خان پسر علاء الدوله بود ، بسيار جوان زيبايى خوش قامت شجاعى بود . من با حاج ميرزا رضا در خيمه نشسته بوديم ، صداى شليك تفنگ بلند شد .
حاج ميرزا رضا گفت : اين تير به آدم خورد . تحقيق كردند معلوم شد تفنك در دست حسينعلى خان خالى شده و به خودش اصابت كرده . فورا حاج ميرزا رضا امر كرد رفتند تلگراف به گروس كردند ، جراحباشى را طلبيدند . هنوز جراحباشى نرسيده اين جوان فوت كرد . جنازه را بعد از غسل و كفن به سامرا مراجعت مىدهند با تشييع و احترام دفن مىكنند . در اين اثنا جراحباشى مىآيد . پاى من هم به قدرى متورم شده بود كه خواب از چشمم ربوده بود . حاج ميرزا رضا به جراحباشى امر كرد آمد پاى من را باز كرد . نيشتر زد جراحت را بيرون آورد مرهم گذارد و بست . پا مثل پوست استخوان شده بود ؛ قسم خورد به حق عسكريين كه : خدا اين جوان را كشت براى حفظ شما ، چون اگر يك روز ديرتر ميآمدم پا را فاسد و تمام احشا و امعاء را متلاشى مينمود . من هم به حضرات همراهان گفتم : متوجه باشيد ، من چهار روز از غذاى شما خوردم به ضرب نيشتر به فشار از بدنم بيرون آوردند ، مراقب خودتان باشيد يك عمر از اين اطعمه تغذيه مىكنيد با شما چه مىكند ؟ .
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 387
مساهمون: حسين فاطمى
ص٣٨٧