تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
يك حاجتى مىطلبيدند . من هم در سن تقريبا ده سال بودم ، گفتم : يا فاطمه زهرا داداشم بيايد بگويد : آقا گفتند برويم مشهد ، اين كلام در دهان من بود كه صداى يا اللّه اخوى بلند شد . همه به استقبالش دويدند خوشحالىكنان گفت : آقا گفته فقط والده را ببرم . صداى گريه و شيون از همه بلند شد . الغرض همه اهل خانه از صغير و كبير حركت كردند ، طرف طهران . فقط اخوى براى حفاظت خانه ماند . وارد طهران شديم . مرحوم والد مىفرمودند : من در بالا خانهء بيرونى منزل مرحوم آقاى آميرزا عبد الرحيم نهاوندى بودم ، شنيدم صداى زنگ قافله مىآيد سر بيرون كردم ، ديدم قافله قم است . وحشت كردم پول هم هيچ نداشتم . الغرض مكارى را طلبيدم قيمت قطع كردم ما را ببرد مشهد و مراجعت دهد . بيعانه نداشتند بدهند كه يكى از رجال را نائب السلطنه فرستاده بود نزد مرحوم ميرزاى نهاوندى كه : اين پول ارث مادرم است بفرستند نزد حاج سيد اسحاق حلال است قبول كنيد . ناچار قبول كردم . دولت وقتى شنيده عازم مشهديم ، پول زيادى فرستاد هر چه اصرار كرد قبول نكردم . مع‌الوصف وقت حركت آن‌قدر پول براى ما آوردند كه كجاوه ؛ تا بارى مىكرد . به حمد اللّه مشرّف شديم و برگشتيم بدون آنكه مختصر احتياجى به كسى پيدا كنيم . تا شبى كه مىخواستيم از حضرت عبد العظيم عليه السّلام حركت كنيم طرف قم ، چون عادت مرحوم والد در اعتاب مقدّسه چنين بود كه ايشان در شبها آخر كسى بودند كه از حرم بيرون مىآمدند و راه قم جديدالاحداث بود ، آبادانى در آن كم بود ، جمعيت ما هم زياد بود سه يا چهار روز طول مىكشيد . لذا شب حركت مرحوم والد به مرحوم آقاى آسيد محمّد تقى اعلى اللّه مقامه رسيد ايشان فرمودند : لوازمات اين سه منزل را تهيه نماييد ، بين راه چيزى پيدا نمىشود . خودشان مشرف شدند حرم ؛ مرحوم اخوى به كلى فراموش كرده بودند ، در آن زمان در حضرت عبد العظيم يكى يا دو دكان بيش نبود آن هم بسته بودند . مرحوم والد برگشتند آخر شب ، موقع حركت خاطرشان آمد كه دست‌رسى به‌جايى نبوده . ناچار حركت كردند ، آمدند حسن‌آباد هر چه بود در سفره‌ها برگزار كردند . روز ديگر آمدند علىآباد از قهوه‌چى از هر چه سؤال كردند گفت ندارم . متحير بودند با يك عده زن و بچه گرسنه چه كنند . در اين اثنا شخص نوكر اربابى با مقدارى بادنجان پوست كنده آمد ، سؤال كرد : بادنجان مىخواهيد ناچار گرفتم گفتم بجوشانند بچه‌ها سد جوعى كنند . رفت مجددا برگشت گفت : يك ظرف بدهيد روغن براى شما بياورم رفت آورد . مرتبه سوم ديديم يك لگن برنج خيس كرده گويا فرمودند با