آن مرد گفت : تو پيغمبرى ؟ گفت : بلى گفت : به كه مبعوث شدى گفت : بهسوى تو .
معتصم گفت : شهادت مىدهم كه تو سفيه و احمقى . جواب داد : مبعوث مىشود به سوى هر قومى مثل آن قوم ! معتصم خنديد . أمر كرد جائزه به او دادند . « 1 »
مكالمهء علويّه با ابو العينا
و نيز در آن كتاب است كه : يكى از علويات به ابو العينا گفت : آيا مرا دشمن دارى ؟ نمازت صحيح نيست مگر به صلواة بر من ، در وقتىكه بگويى اللهّم صلّ على محمد و آله .
ابو العينا گفت : در وقتىكه بگويم الطيبين الطاهرين خرجت منهم . « 2 »
مكالمه يكى از عرفا با مرد غنى
و نيز در آن كتاب است كه : يكى از عرفا گفت : به مردى غنى : طلب تو چگونه است دنيا را ؟ گفت : شديد است به او گفت : آيا رسيدى به چيزى از دنيا كه موافق با ميل تو است ؟
جواب داد : نرسيدم . گفت : اين چيزى است كه عمر خود را در تحصيل آن صرف نمودى و نرسيدى به او ؛ پس چگونه خواهد بود حال تو نسبت به چيزى را كه طلب ننمودى ؟ « 3 »
كلام هارون با بهلول
و نيز در آن كتاب است كه : يك روز هارون با بهلول گفت : كيست دوست در نزد تو از بين مردم ؟ گفت : كسىكه سير كند شكم مرا . هارون گفت : من سير مىكنم تو را آيا الان مرا دوست دارى ؟ گفت : حبّ نسيه نمىشود . « 4 »
راجع به برداشتن مزيد ظرف خالى از شراب
و نيز در آن كتاب است كه : مزيد با خود ، ظرف خالى از شراب داشت . آمد به مدينه . امير مدينه امر نمود او را زدند . مزيد گفت : چرا مرا مىزنيد ؟ امير گفت : براى اينكه با تو آلت خمر است . گفت : اى امير با تو آلت زناست . « 5 »
هامش
( 1 ) . « زهر الربيع » ص .
( 2 ) . همان .
( 3 ) . « انيس الادباء » ص 361 .
( 4 ) . همان .
( 5 ) . « انيس الادباء » ص 361 .