غزل صغير اصفهانى براى توسل
نيست بازار جهان را به از اين سودايى * كه دهى جان پى هم همصحبتى دانايى
دوش پروانه چه مىگفت به پيرامن شمع * سوزم اندر طلب صحبت روشن رايى
رفرف عشق بنازم كه برد عاشق را * تا بهجايى كه نباشد دگر آنجا جايى
بايدت خون جگر خورد به ياد لب يار * نيست بر خوان محبت به از اين حلوايى
پاى لرزان ، دل حيران ، ره پرچين ، شب تار * دست گيرد ، مگر از كوردلان بينايى
راستى كج روى چرخ فزون گشت كجاست * دست اختر شكنى ؟ پاى فلك فرسايى
دست بيداد جهان ساخته ويران بايد * پا گذارد به ميان عدل جهانآرايى
شادمان باش صغيرا كه خديوى عادل * باز طرح افكند از عدل رخ زيبايى « 1 »
تغزلى است به عنوان توسّل به امام حسين عليه السّلام
غمت را غير دل سر منزلى نيست * ولى آن هم نصيب هر دلى نيست
به عشق تو ، گِل ما را سرشتند * به طينت به از اين آب و گِلى نيست
به عالم هركسى را حاصلى هست * ولى ما را بهجز تو حاصلى نيست
سر افكنديم اندر پاى كويت * و ليكن اين متاع قابلى نيست
براى هر گلى فصل خزانى است * به عالم بىخزان هرگز گلى نيست
به غير از آن گل روى تو اى شاه * كه وجهاللهى و چون تو گلى نيست
بليلى عشق ليلى ميل ليلى است * به عشاق تو جز تو مايلى نيست
به هر دل شور و در هر سر هوايى است * به شورانگيزى ما بلبلى نيست
مكالمه سگ و آهو و دعوى پيغمبرى نمودن در ايام معتصم
در « زهر الربيع » است كه : گفته شد سگى عقب آهو دويد . آهو به او گفت : تو به من نمىرسى ؛ زيرا كه من براى خود مىدوم و تو براى غير خود مىدوى .
شخصى در ايام معتصم دعوى پيغمبرى نمود . همين كه او را حاضر نمودند ، معتصم به
هامش
( 1 ) . « ديوان صغير اصفهانى » ص .