چشم او به مناره شهر افتاد متحير شد كه : آيا اين چه چيز است ؟ گاهى با خود مىگفت :
البته اين چاهى است كه از نو كندهاند و به جهت خشكانيدن او را به آسمان وارونه كردهاند . در حال تحير او ، رندى را گذار بر وى افتاد . روستايى از او سؤال كرد كه : اين چه چيز است ؟ آن رند در جواب او گفت : اين نردبان آسمان است ؛ روزى اهل شهر از اين به زير مىآيد و عبادت و طاعتشان نيز از اين بالا مىرود . آن روستايى بيچاره گفت : اى كاش ما هم در ده يك نردبان آسمانى داشتيم كه عبادات ما از آن بالا مىرفت و روزى ما به زير مىآمد . آن رند فرصت را غنيمت شمرده گفت : تخم او را بگير و ببر در ده و به كار تا بلند شود . روستايى گفت : نمىدانم تخم او را از چه كس بگيرم ؟ آن رند گفت : من دارم ، پس مبلغى از او گرفت و قدرى تخم زردك به او داد . روستايى خوشنود شده و معاودت كرد به ده خود و آن تخم را در مكان نيكويى در ساعت نيكى كشت نمود . چون مدتى بگذشت ديد نموى ندارد . روزى پاى او را كند . ديد شكل آن شكل مناره است و لكن به زمين فرو شده ! پس دو دست بر سر خود زد و گفت : صد حيف كه من اين تخم را وارونه كشت كردم !
بيت
اى دريغا تخم وارون كاشتيم * حاصل وارون از آن برداشتيم « 1 »
پس چنين است تخم جميع اعمال ما كه برعكس است ؛ و يا چگونه مثمر ثمر خواهد شد ؟ مگر ندامت و پشيمانى ميوه ندارد .
خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم * ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم
چيز خواستن مردى از مأمون عباسى
در « زهر الربيع » نقل شده كه : در خبر است مردى آمد نزد مأمون گفت : يا امير المؤمنين مردى هستم از عرب . مأمون گفت : عجب نيست . آن مرد گفت : اراده حج دارم . مأمون گفت : در جلو خود راه باز است . عرب گفت : نفقه مرا نيست . مأمون گفت : واجب از تو ساقط شد . عرب گفت : من آمدهام براى آنكه از تو چيزى بگيرم ، نه براى سؤال مسئله .
مأمون خنديد . أمر كرد چيزى به او دادند . « 2 »
هامش
( 1 ) . « طاقديس » نراقى ص 375 .
( 2 ) . « انيس الادباء » ص 360 .