شايد استكشاف اين سرّ را بنمايد كه چرا امام زمان ظهور نمىفرمايد ؟ پس آن شخص بيرون رفت و بعد از مدتى برگشت بهسوى رفقاى خود و گفت : همين كه اندكى از نجف اشرف بيرون شدم ، سواد شهرى به نظرم آمد و پيش رفتم تا داخل آن شهر شدم . پس از كسى سؤال نمودم كه : اين شهر را چه نام است ؟ گفت : اين شهر صاحب الزمان است . پس خانه آن حضرت را از او سؤال نمودم و با شعف تمام ، خود را به در خانه آن حضرت رسانيدم و دقّ الباب نمودم . يكى از ملازمان حضرتش بيرون آمده گفتم خدمت آن حضرت مىخواهم مشرّف شوم . پس آن مرد رفت و برگشت و گفت كه : امام فرمودهاند كه دختر باكره از فلان شخص كه نامش فوق تمام بزرگان اين شهر است به عقد تو در آوردهام ؛ پس تو امشب برو به خانه آن شخص توقف نما و فردا به نزد ما بيا . پس من خانه آن شخص را پرسيدم و پيدا نمودم و به منزل او رفتم و پيغام آن حضرت را به او رسانيدم و او قبول نموده و بناى زفاف از براى من گذاشتند . و چون شب شد ، عروس را به حجله درآوردند . همين كه خواستم به او دستى برسانم ، آواز كوس حرب ناگاه به گوش رسيد .
پرسيدم : چه خبر است ؟ گفتند : حضرت صاحب الزمان عليه السّلام خروج مىكند . پس من با خود گفتم : ايشان بروند من نيز از دنبال ايشان خواهم رفت . در همين فكر و خيال بودم كه قاصد آن حضرت رسيد كه : بسم اللّه ما ظهور كرديم بيا با ما تا به جهاد اعدا برويم . من گفتم : عرض مرا به آن حضرت برسان و بگو كه ايشان تشريف ببرند ، من نيز از عقب ايشان خواهم آمد . قاصد رفت و به زودى برگشت و گفت كه : حضرت مىفرمايد فورا بايد بيايى . من گفتم : اگرچه چنين فرموده ولى من الحال نخواهم آمد . چون اين حرف را زدم ناگاه خود را در همان صحراى نجف ديدم كه نه شبى بود و نه شهرى و نه عروسى و نه اطاقى ، پس دانستم كه حال كشف بوده است نه شهود و فهميدم كه ما را قوّهء اطاعت آن حضرت نيست . و قريب به همين نقل و حكايت را فاضل قزوينى آخوند ملا على - نوّر اللّه مرقد - در كتاب « معدن الاسرار » خود نقل نموده است .
حكايت ميرفندرسكى با كفّار
فاضل نراقى در كتاب « خزائن » خود نقل نموده كه : مير ابو القاسم فندرسكى در ايام سياحت خود به يكى از ولايات كفار رسيد و با اهل آنجا از هر نوع مخالطه و گفتگو نمود .
روزى جمعى از اهل آن ولايت گفتند : از جمله امورى كه دلالت بر حقيقت مذهب ما و