تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
كربلاى معلا ، مردم را موعظه مىنمودم . روزى در منبر حديث شريفى كه در « خرايج » راوندى است در طى بيانات ، بر لسانم جارى شد كه مضمون آن اين است كه چرا آن حضرت ظهور نمىكند ، چه شما طاقت سلوك با او را نداريد زيرا كه لباس او درشت و خوراك او نان جو است . پس گفتم كه : از الطاف الهيّه غيبت صاحب الزمان عليه السّلام است زيرا كه ما را قوّت اطاعت وى نيست . پس اهل مجلس به يكديگر نگاه كردند و شروع كردند به نجوا گفتن كه اين مرد راضى نيست كه آن حضرت ظهور كند كه مبادا رياست از وى زايل شود و به حدّى زمزمه در ميان ايشان شد كه من خائف شدم . از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در راه بر روى مردمان بستم . پس بعد از ساعتى كسى دقّ الباب نمود . پس به عقب در آمدم گفتم : كيستى ! گفت : فلانم كه سجاده تو را به مسجد مىبردم . پس در را گشودم و او سجّاده را از همان‌جا به صحن خانه انداخت و گفت : اى مرتد ! برادر سجاده خود را كه در اين مدت به عبث اقتدا به تو كردم و عبادات خود را باطلا به‌جا آورديم . پس من سجاده را برداشتم و آن مرد رفت و من از خوف در را محكم بستم و متحيّر بنشستم . چون پاسى از شب گذشت دق الباب نمودند . من با خوف تمام عقب در رفتم و گفتم : كيستى ؟ ديدم همان سجّاد بردار است كه با عذر تمام و الحاح مالا كلام اظهار عجز و معذرت و ذلّ و مسكنت مىنمايد و قسم‌هاى مغلظه به من مىدهد كه در را بگشايم و من از خوف در را نمىگشودم تا آنقدر قسم ياد كرد و عجز نمود كه من يقين به صدق وى نمودم و در را گشودم . ناگاه ديدم بر سر قدم‌هاى من افتاد و پاهاى مرا بوسه مىدهد . پس به او گفتم : اى مرد مسلمان ! آن سجاده آوردن اوّلت و مرتد گفتن به من چه بود ؟ و اين قدم بوسيدن تو چيست ؟ پس گفت : مرا ملامت مكن چون از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را به‌جا آوردم و خوابيدم ، در عالم خواب و رؤيا ديدم كه حضرت صاحب الزمان ظهور فرموده . پس من با شتاب تمام خدمتش مشرّف شدم ؛ به من فرمود : اى فلان ! اين عباى تو از مال فلان است و تو ندانسته و از ديگرى گرفته‌اى بايد به صاحبش رد كنى . پس عبا را به صاحب اصليش رد نمودم . پس فرمود كه : اين قباى تو از فلان شخص است و تو او را از ديگرى خريده‌اى بايد او را هم به صاحبش رد نمايى و همچنين تا تمام البسه مرا أمر نمود كه به مردم دادم . پس شروع نمود از خانه و ظروف و فروش و مواشى و عقارات و ساير مخلّفات من و از براى هر يك مالكى معين فرمود ، به او ردّ نمودم . پس به من أمر فرمود زنى كه در حباله تو مىباشد خواهر رضاعى تو است و تو ندانسته او را