نمىشود ؛ بيا خداپرست شو . و او را از عذاب خدا مىترسانيد . مدتى بر اين منوال گذشت كه هروقت اين دو برادر به هم مىرسيدند و ملاقات مىنمودند از اين قبيل حرفها مىزدند . تا آنكه شبى برادر خداپرست نشسته بود در حجره خود كه بوى طعامى از حجره برادر بتپرست به مشامش آمد . بسيار از بوى آن طعام خوشش آمد ، با خود گفت : اى هاى تا كى خدا را بپرستم و تا چند يا اللّه بگويم كه در عمرم يك لباس نو نپوشيدم و يك غذاى ملايم طبع نخوردم . من كه مردم از بس كه نان خشك خوردم ، پير شدهام دندانم ديگر نان خشك نمىگيرد و برادرم راست مىگويد . بروم بت او را بپرستم تا از آن غذاهاى چرب و شيرين او بخورم و لذت ببرم . پس برخاست و روانه شد . از پلهها بالا مىرفت كه به حجره فوقانى نزد برادر برود و مذهب او را كه بتپرستى باشد قبول نمايد ؛ آن برادر بتپرست هم در نزد خود فكر كرد و گفت : من كه از اين بتپرستى چيزى نفهميدم بروم در حجره تحتانى نزد برادرم و با هم خدا را ستايش نماييم . پس او هم از حجره فوقانى بيرون آمده و عزم حجره تحتانى كرد . در بين پلهها به هم رسيدند .
گزارش را براى همديگر نقل نمودند . در همانجا خطاب به عزرائيل رسيد كه : جان هر دو برادر را قبض كن . پس آنچه آن برادر خداپرست عبادت نموده بود ، در نامه عمل آن بتپرست نوشته شد و آنچه او معصيت نموده بود ، در نامه عمل آن خداپرست نوشته شد .
حافظ فرمايد :
حكم مستورى و مستى همه بر خاتمت است * كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
كلام على عليه السّلام در نهج البلاغه
« فمن الإيمان ما يكون ثابتا مستقرّا في القلوب و منه ما يكون عواريّ بين القلوب و الصّدور إلى أجل معلوم » « 1 » يك ايمان ثابت در قلب و يك ايمانست عاريه بين قلب و سينه تا أجل معلوم ، خدايا به محمّد و آل محمد صلّى اللّه عليه و آله نويسنده و مؤمنين را از آن دسته قرار ده كه ايمانشان ثابت باشد .
هامش
( 1 ) . « نهج البلاغه » كلام 189 .