ايضا
نه جنّت جويم و نه حور نه انهار مىخواهم * به تو ارزانى اى زاهد كه من خود يار مىخواهم
شهان مملكت فردوس را بارى بهدست آريد * كه من درويش عالى همتم ديدار مىخواهم
معنى لا شىء
چون دانستى كه لقب دنيا « لا شىء » است پس اگر بخواهى معنى « لا شىء » را بدانى ، گوشدار تا از قول صادق آل محمد صلّى اللّه عليه و آله تو را خبر دهم از معنى « لا شىء » . در كتاب « مجمع النورين » واعظ سبزوارى است كه : روزى منصور از ابو حنيفه سؤال نمود كه لا شىء چيست ؟ ابو حنيفه ندانست . مهلت خواست و به منزل خود آمد . به غلام خود گفت كه :
اين قاطر مرا سوار شو و ببر به نزد صادق جعفر بن محمّد ، چه آنكه شنيدهام كه طالب قاطر است خصوصا چنين قاطرى كه هشت روزه از كوفه به مكه برود . و اگر آن جناب سؤال كرد : قيمت او چقدر است ؟ بگو او را مىفروشم به لا شىء . پس ثمنش را گرفته به نزد من آور . غلام قاطر را در خانه حضرت آورد و به آن حضرت عرض كرد : شنيدهام كه مىخواهيد قاطرى ابتياع فرماييد ، اين قاطر را من مىفروشم . حضرت فرمود : قيمت او چقدر است ؟ آن غلام عرض كرد : قيمت او « لا شىء » است ، به لا شىء مىفروشم .
فرمود : ببر او را در سر طويله ببند . غلام عرض كرد : ثمن او را مرحمت فرماييد . حضرت فرمود : فردا بيا تا ثمن او را بدهم . غلام مراجعت نمود . كيفيت را به ابى حنيفه گفت . آن ملعون اظهار فرح نمود كه فردا معلوم مىشود كه لا شىء چه چيز است . چون روز ديگر شد ، خود ابو حنيفه با غلامش روانه خدمت حضرت صادق شدند از براى اخذ ثمن بغلة .
حضرت فرمودند : آمدهايد كه لا شىء را كه ثمن قاطر است از من بگيريد ؟ عرض كردند :
بلى . حضرت فرمودند الاغى آوردند ابو حنيفه بر او سوار شده و خود حضرت به قاطر ابو حنفيه سوار شده با هم ديگر به صحرا رفتند . چون آفتاب بلند شد ، سرابى به نظر آمد كه مثل آب جارى بود از دور روشنايى و لمعان مىداد . حضرت فرمودند : اى ابو حنفيه ! « خذ ثمن بغلتك » يعنى بگير قيمت قاطر خود را . عرض كرد : اين چه چيز است ؟ فرمود :
سراب است و لا شىء همين است و اين آيه را تلاوت نمودند :
« كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ