بياراى آن سراى دل ، تماشا كن صفاى دل * نظر كن در فضاى دل كه باغ و بوستان بينى
بكن طاوس جان را پر ، فكن كاوس دل افسر * ز بال و پر ، ز فال و فرّ خطرها بىگمان بينى
حلاوتهاست در اين سر ز حلواى جهان بگذر * كه از مصر پرى شكر به كنعان كاروان بينى
ز ابناى زمان جانى نيارايى نياسايى * مگر روزى به پيدايى رخ صاحب زمان بينى
ز يُمن مقدم مهدى شده كام جهان شَهدى * الا فرخنده آن عهدى كه وى را كامران بينى
چو دست از آستين يازد بدى را ريشه اندازد * چو خار و خس بپردازد جهان را گلستان بينى
زند صيقل به روى دين كنند آيينهوش آيين * جهان پر ز جور و كين پر از عدل و امان بينى
بكش مى از سبوى او برى باش از عَدُوى او * اقامت كن به كوى او اگر خواهى جنان بينى « 1 »
فى الكشكول
رأى بعضهم بعض اصحاب الكمال و سئله عن حاله فقال :
حاسبونا فدقّقوا * ثمّ منّوا فاعتقوا
هكذا شيمة الملوك * بالمماليك يرفقوا « 2 »
ترجمه : بعضى ، بعض اصحاب كمال را در خواب ديد . سؤال كرد از حال او . اين كلمات را جواب داد : حساب ما را كشيدند ، پس دقت نمودند پس منّت گذاردند و ما را آزاد كردند .
اين قسم است شيمه و دأب ملوك با غلامان خود به رفق با آنها سلوك مىنمايند .
وقت مرگ عبد الملك مروان
عبد الملك مروان در حال مرگ از قصر خود به جامهشويى نگاه نمود . ديد با وسيلهء جامه شوى مىزند به جامه . گفت : اى كاش ! من جامهشويى بودم و خلافت را به گردن خود نمىانداختم . اين كلام را ابو حازم شنيد . گفت : حمد خدايى را كه با پادشاهان اينطور رفتار مىنمايى كه چون وقت مرگ آنها برسد ، آرزو مىنمايند آنچه را كه ما در اوييم و زمانىكه مرگ ما مىرسد ، آرزو نمىكنيم آنچه را كه آنها در اويند . « 3 »
هامش
( 1 ) . « منتخب نفيس از آثار شيخ الرئيس » ، بخش قصايد ، ص 12 .
( 2 ) . « كشكول شيخ بهايى » 1 / 3 .
( 3 ) . « كشكول شيخ بهايى » 1 / 4 .