و له
گوهر خود را هويدا كن كمال اينست و بس * خويش را در خويش پيدا كن كمال اينست و بس
سنگ دل را سرمه كن در آسياى معرفت « 1 » * ديده را زين سرمه بينا كن كمال اينست و بس
همنشينى با خدا خواهى اگر در عرش رب * در درون اهل دل جا كن كمال اينست و بس
هر دو عالم را به نامت يك معّما كردهاند * اى پسر حَلّ معما كن كمال اينست و بس
دل چو سنگ خاره شد اى پور عمران با عصا * چشمهها زين سنگ خارا كن كمال اينست و بس
پند من بشنو بجز با نفس شُوم بدسرشت * با همه عالم مدارا كن كمال اينست و بس
اى معلمزاده از آدم اگر دارى نژاد * چون پدر تعليم اسماء كن كمال اينست و بس
چند مىگويى سخن از درد و رنج ديگران * خويش را اول مداوا كن كمال اينست و بس
باد در سر چون حباب اى قطره تا كى خويش را * بشكن از خود عين دريا كن كمال اينست و بس
اى كه گيتى هر دو را يك تار گيسويت بهاست * غير را با خويش سودا كن كمال اينست و بس
سوى قاف نيستى پرواز كن بى پرّ و بال * بىمحابا صيد عنقا كن كمال اينست و بس
چو بهدست خويشتن بستى تو پاى خويش را * هم به دست خويشتن واكن كمال اينست و بس
كورى چشم عدو را روى در روى حبيب * خاك ره بر فرق أعدا كن كمال اينست و بس « 2 »
اشعار مرحوم نراقى از « انيس الادباء »
اى كاش ره نبودى در بوستان خزان را * تا كم شدى تغافل گلهاى بوستان را
با ياد آن ستمگر در گوشه قفس هست * عيشى مرا كه برده است از يادم آشيان را
هم آستان او سود هم لب مرا بفرسود * از بس كه گاه و بىگاه بوسيدم آستان را
از بوستان برون رو اى باغبان خدا را * تا بلبلان بگويند با گل غم نهان را
يا رب به عندليبان چون بگذرد كه امروز * افتاده طرح الفت گل چين و باغبان را
دارم دلى پر از خون از ديگرى چو نتوان * اظهار آن كنم من نفرين آسمان را
با ضعف و ناتوانى خود را كشم به راهش * تا افكنم به پايش اين جسم ناتوان را
چشمت به تيغ ابرو خلقى فكنده بر خاك * دادى چرا به مستى اين تيغ جانستان را
هامش
( 1 ) . « آسياى رنج و درد » ( ديوان ميرزا حبيب اللّه ) .
( 2 ) . « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 143 - 144 . بيت 9 و 10 در ديوان نيامده است .