تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
و له
گوهر خود را هويدا كن كمال اينست و بس * خويش را در خويش پيدا كن كمال اينست و بس سنگ دل را سرمه كن در آسياى معرفت « 1 » * ديده را زين سرمه بينا كن كمال اينست و بس هم‌نشينى با خدا خواهى اگر در عرش رب * در درون اهل دل جا كن كمال اينست و بس هر دو عالم را به نامت يك معّما كرده‌اند * اى پسر حَلّ معما كن كمال اينست و بس دل چو سنگ خاره شد اى پور عمران با عصا * چشمه‌ها زين سنگ خارا كن كمال اينست و بس پند من بشنو بجز با نفس شُوم بدسرشت * با همه عالم مدارا كن كمال اينست و بس اى معلم‌زاده از آدم اگر دارى نژاد * چون پدر تعليم اسماء كن كمال اينست و بس چند مىگويى سخن از درد و رنج ديگران * خويش را اول مداوا كن كمال اينست و بس باد در سر چون حباب اى قطره تا كى خويش را * بشكن از خود عين دريا كن كمال اينست و بس اى كه گيتى هر دو را يك تار گيسويت بهاست * غير را با خويش سودا كن كمال اينست و بس سوى قاف نيستى پرواز كن بى پرّ و بال * بىمحابا صيد عنقا كن كمال اينست و بس چو به‌دست خويشتن بستى تو پاى خويش را * هم به دست خويشتن واكن كمال اينست و بس كورى چشم عدو را روى در روى حبيب * خاك ره بر فرق أعدا كن كمال اينست و بس « 2 »

اشعار مرحوم نراقى از « انيس الادباء »

اى كاش ره نبودى در بوستان خزان را * تا كم شدى تغافل گلهاى بوستان را با ياد آن ستمگر در گوشه قفس هست * عيشى مرا كه برده است از يادم آشيان را هم آستان او سود هم لب مرا بفرسود * از بس كه گاه و بىگاه بوسيدم آستان را از بوستان برون رو اى باغبان خدا را * تا بلبلان بگويند با گل غم نهان را يا رب به عندليبان چون بگذرد كه امروز * افتاده طرح الفت گل چين و باغبان را دارم دلى پر از خون از ديگرى چو نتوان * اظهار آن كنم من نفرين آسمان را با ضعف و ناتوانى خود را كشم به راهش * تا افكنم به پايش اين جسم ناتوان را چشمت به تيغ ابرو خلقى فكنده بر خاك * دادى چرا به مستى اين تيغ جان‌ستان را
هامش
( 1 ) . « آسياى رنج و درد » ( ديوان ميرزا حبيب اللّه ) . ( 2 ) . « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 143 - 144 . بيت 9 و 10 در ديوان نيامده است .