اشعار مرحوم حاج ميرزا حبيب اللّه خراسانى در گنج گهر
اى كه گويى شاه خوبان را وفايى نيست ، هست * وى كه گويى درد هجران را دوايى نيست ، هست
اى كه گويى خضر و اسكندر همه افسانه بود * در جهان سرچشمهء آب بقايى نيست ، هست
اين همه رخشنده گوهر از كجا گردد پديد * در جهان گويى اگر بَحر صفايى نيست ، هست
بس گهر شد سنگ و زر شد خاك و تن شد جان پاك * شمس معنى را مگو نور و ضيايى نيست ، هست
بس فقير آمد توانگر بس گدا شد پادشاه * شاه جانها را مگو جود و عطايى نيست ، هست
دوش در گوش دلم گفتا سروش اى دل مگو * شاه را چشم عنايت بر گدايى نيست ، هست
گر تو زر صافى بىغش نديدى در جهان * از ره باطل چه گويى كيميايى نيست ، هست
اين شهيدان را كه اندر زير تيغش بسملاند * از لب لَعلش مفرما خون بهايى نيست ، هست « 1 »
و له
خروس صبح زد سُبّوح و قُدّوس * فراكن ديده را زين خواب منحوس
عزيز ملك مصر اى يوسف دل * شوى در چاه و زندان چند محبوس
ز بالا سوى پستى مىكنى روى « 2 » * به مقصد كى « 3 » رسى زين سير معكوس
چه پويى چون نكردى طى همه عمر * رهى جز در پى مأكول و ملبوس
به غير از خوردن و خفتن ندانى * نصيب اينت شد از معقول و محسوس
گر انسان است نامت چون توانى * شدن با ديو و دَد همواره مأنوس « 4 »
هامش
( 1 ) . « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 71 .
( 2 ) . راى ( ديوان ميرزا حبيب اللّه ) .
( 3 ) . چون ( ديوان ) .
( 4 ) . « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 144 .