دادرسى امير المؤمنين عليه السّلام از زوّار خود
در جلد نهم بحار ، دارد كه شخصى نقل مىكند :
وقتى كسى اراده غسل كردن داشت به رفيقش گفت : تقاضا دارم مرا اعانت كنى در غسل كردن . هنگامىكه برهنه شد ، اثر ضربتى در شانه او ديدم . پرسيدم : اين ضربت از كجا به تو وارد آمده ؟ گفت : بعد از غسل برايت نقل مىكنم . چون فارغ شد گفت : اين قضيه چنان است كه من در انواع معاصى متجرى بودم و با ده نفر دوره داشتم و هر شب به شرب خمر و ساير معاصى مشغول بوديم . تا شبى از منزل يكى از رفقا برگشته در حال مستى به خانه آمدم . آخر شب بود كه مادرم صدا زد : فردا شب ده نفر رفقاى تو در منزل تو مىباشند و چيزى موجود ، در خانه نيست . برخيز هنگامىكه زوار به زيارت حضرت امير عليه السّلام مىروند بعضى را غارت كن و براى تهيه فردا شب بياور . من برخاستم و رفتم جلو راه زوار . شبى بسيار تاريك بود در وادى نجف . ديدم دو نفر مىآيند . چون به نزديكى من رسيدند دو زن يكى جوان و ديگرى پير بود . گفتم : برهنه شويد . برهنه شدند . با خود گفتم : چنين زن جوانى براى تو رسيده غنيمت است . با او درآويختم . پيرزن گفت : اى مرد ! اين دختر يتيم است و فردا شب زفاف اوست . به من گفت : « خاله » شايد فردا شب كه به خانه شوهر مىروم اذن ندهد به زيارت امير المؤمنين عليه السّلام بروم . بيا امشب برويم زيارت . دست از اين دختر بردار . من گوش به حرف پيرزن نكردم . دختر را انداخته روى سينه او نشستم و مهياى عمل شنيع با او شدم . فرياد زد : المستغاث بك يا اللّه المستغاث بك يا أمير المؤمنين . ناگاه سوارى هويدا شد و فرمود : برخيز . جواب دادم : خودت از دست من رهايى دارى كه به اعانت ديگرى آمدى ؟ ضربتى بر شانه من زد كه بىهوش شدم ، ليكن مىشنيدم كه با زنها مىگفت : لباسهاى خود را بپوشيد . عرض كردند : حال كه ما را نجات دادى برسان به زيارت امير المؤمنين عليه السّلام . فرمود : من امير المؤمنين . برگرديد مرا زيارت كرديد و زيارت شما قبول است . من عرض كردم : نادم شدم آيا توبه من قبول است فرمودند : بلى دست مبارك به زخم من كشيدند . اين اثر آن زخم است . « 1 »
هامش
( 1 ) . « بحار الانوار » 42 / 336 .