گفتار عمر بن عبد العزيز
قال عمر بن عبد العزيز « لو كنت في قتل الحسين و أمرت بدخول الجنة لما دخلت أن تقع عيني على عين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله . « 1 » ترجمه : گفت عمر بن عبد العزيز كه : اگر من در جنگ با حضرت ابا عبد اللّه الحسين بودم و امر مىكردند مرا به دخول در بهشت ، داخل نمىشدم ؛ براى اينكه حيا مىكردم كه چشمم به چشم حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بيفتد . »
از كشكول شيخ بهائى عليه الرحمة
والى مصر ولايت ، ذو النون * آن به اسرار حقيقت مشحون
گفت در مكه مجاور بودم * در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانى ديدم * چه جوان سوخته جانى ديدم
لاغر زرد شده همچو هلال * كردم از وى ز روى مهر سؤال
تو مگر عاشقى ؟ اى شيفته مرد ! * كه بدينگونه شدى لاغر و زرد
گفت : آرى به سرم شور كسيست * كه چو من عاشق رنجور بسى است
گفتمش : يار به تو نزديك است * يا كه روزت چو شب تاريك است ؟
گفت : در خانهء اويم همه عمر * شمع كاشانهء اويم همه عمر
گفتمش : يكدل و يك خوست به تو * يا جفاكار و ستم جوست به تو
گفت : هستيم به هر شام و سحر * به هم آميخته چون شهد و شكر
گفتمش : يار تو اى فرزانه * با تو همواره بود هم خانه
سازگار تو بود در همه كار * به مراد تو بود كارگزار
لاغر و زرد شده بهر چهاى ؟ * تن همه درد شده بهر چهاى ؟
گفت : رو ، رو ! كه عجب بىخبرى * بِه كه زينگونه سخن درگذرى
محنت قرب ز بُعد افزون است * جگر از محنت قربم خون است
نيست در بُعد جز اميد وصال * هست در قُرب همه بيم زوال
آتش قُرب دل و جان سوزد * شمع اميد روان افروزد « 2 »
هامش
( 1 ) . انيس الادباء ( حاشيه ) 447 .
( 2 ) . « كشكول شيخ بهائى » دفتر سوم ، « هفت اورنگ جامى » ( سبحة الابرار ) 1 / 642 ، چاپ ميراث مكتوب .