تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨

گفتار عمر بن عبد العزيز

قال عمر بن عبد العزيز « لو كنت في قتل الحسين و أمرت بدخول الجنة لما دخلت أن تقع عيني على عين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله . « 1 » ترجمه : گفت عمر بن عبد العزيز كه : اگر من در جنگ با حضرت ابا عبد اللّه الحسين بودم و امر مىكردند مرا به دخول در بهشت ، داخل نمىشدم ؛ براى اينكه حيا مىكردم كه چشمم به چشم حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بيفتد . »

از كشكول شيخ بهائى عليه الرحمة

والى مصر ولايت ، ذو النون * آن به اسرار حقيقت مشحون گفت در مكه مجاور بودم * در حرم حاضر و ناظر بودم ناگه آشفته جوانى ديدم * چه جوان سوخته جانى ديدم لاغر زرد شده همچو هلال * كردم از وى ز روى مهر سؤال تو مگر عاشقى ؟ اى شيفته مرد ! * كه بدينگونه شدى لاغر و زرد گفت : آرى به سرم شور كسيست * كه چو من عاشق رنجور بسى است گفتمش : يار به تو نزديك است * يا كه روزت چو شب تاريك است ؟ گفت : در خانهء اويم همه عمر * شمع كاشانهء اويم همه عمر گفتمش : يكدل و يك خوست به تو * يا جفاكار و ستم جوست به تو گفت : هستيم به هر شام و سحر * به هم آميخته چون شهد و شكر گفتمش : يار تو اى فرزانه * با تو همواره بود هم خانه سازگار تو بود در همه كار * به مراد تو بود كارگزار لاغر و زرد شده بهر چه‌اى ؟ * تن همه درد شده بهر چه‌اى ؟ گفت : رو ، رو ! كه عجب بىخبرى * بِه كه زين‌گونه سخن درگذرى محنت قرب ز بُعد افزون است * جگر از محنت قربم خون است نيست در بُعد جز اميد وصال * هست در قُرب همه بيم زوال آتش قُرب دل و جان سوزد * شمع اميد روان افروزد « 2 »
هامش
( 1 ) . انيس الادباء ( حاشيه ) 447 . ( 2 ) . « كشكول شيخ بهائى » دفتر سوم ، « هفت اورنگ جامى » ( سبحة الابرار ) 1 / 642 ، چاپ ميراث مكتوب .