هركس به كف متاعى آمد ترا خريدار * مسكين صفايى آمد بر كف گرفته جان را « 1 »
و هم ايضا
همچو بلبل گر من بىدل زبانى داشتم * روز وصل از شام هجران داستانى داشتم
در به روى من چنين محكم مبند اى باغبان * پيش از اين منهم نه اينجا آشيانى داشتم
از پس عمرى مرا خواندى و آن هم با رقيب * بلكه جانا با تو من راز نهانى داشتم
چيست اين رسوايى آخر اى جوان من هم چو تو * در جوانى مدّتى عشق جوانى داشتم
گاهى اى بلبل شنيدى باز اگر فرياد من * چون تو من هم روز و شب آه و فغانى داشتم
دامنم مىشد از اين آلودگىهاى ريا * پاك اگر در عشق او اشك روانى داشتم
سوخت اى پروانه يارت بال و پر دارى چه غم * كاش من همچون تو يار مهربانى داشتم
اى مؤذّن اين شتابت از چه بود آخر نه وصل * نيست بيش از يك شب و من داستانى داشتم
در به روى من چنين مىبندى اى حان كاشكى * غير درگاه تو من هم آستانى داشتم
اى صفايى من تو را زاهد گمان كردم مرا * كن به حل ، من در حق تو بدگمانى داشتم . « 2 »
و له ايضا
از آن مه شكوه بسيار دارم * ولى كى جرأت اظهار دارم
به او گفتم دلم را باز پس ده * بگفتا من به اين دل كار دارم
به جرم دوستى گر مىكشد دوست * گنهكارم من و اقرار دارم
چو نازى از نماز و روزه زاهد * گنه اينگونه من بسيار دارم
مرا گر بخت در خوابست گو باش * به حمد اللّه دلى بيدار دارم
چمنها گر خزان شد گو خزان شو * ز خون ديده صد گلزار دارم
شد از مسجد مراد دلتنگ امروز * هواى خانه خمّار دارم
گريزانم من از آن انجمنها * كه در دل خلوتى با يار دارم
به مسجد كى دهندم ره صفايى * به كف جام و ببر زنّار دارم « 3 »
هامش
( 1 ) . « أنيس الادباء » ص 449 .
( 2 ) . « انيس الادباء » ص 450 .
( 3 ) . همان .