اى ظهور جلال خدايى * نى خدايى نه از حق جدايى
فلك ايجاد را ناخدايى * امر حق را تو حرف ندايى
من چه گويم كه رجع الصدايم * بندهام ، ره بهجايى ندارم
عقل و تدبير و رايى ندارم * در سر از خود هوايى ندارم
ره به دولت سرايى ندارم * درگه دوست دولت سرايم
بندهام عاجز و خسته بسته * بر در خانهء دل نشسته
در به روى همه خلق بسته * تار الفت ز هر ره گسسته
غيرت خواجه از ماسوايم * بندهام با دو صد عيب و علّت
عجز و خوارى و زارى و ذلّت * با همه شرمسارى و خجلت
اى خداوند اقبال و دولت * نيست جز بر درت التجايم
من اگر با تو همراه باشم * وز دل خويش آگاه باشم
در ره بندگى شاه باشم * در صف كان للّه باشم
تو مرايى اگر من ترايم . . . * من ز خود هست و بودى ندارم
من ز خود ربح و سودى ندارم * من ز خود تار و پودى ندارم
من كه از خود نمودى ندارم * بىخودانه چسان خود نمايم
سالها در جهان زيستم من * پى نبردم كه خود كيستم من
چند پرسى ز من چيستم من * نيستم نيستم نيستم من
كز عدم ذى فنا مىگرايم * بنده را پادشاهى نيايد
وز عدم كبريايى نيايد * بندگى را خدايى نيايد
وز گدا جز گدايى نيايد * من گدا ، من گدا ، من گدايم . . .
از عدم حرف هستى نشايد * دعوى كبر و مستى نشايد
خاك را جز كه پستى نشايد * از فنا خودپرستى نشايد
من فنا ، من فنا ، من فنايم « 1 »
هامش
( 1 ) . « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 52 - 56 . در اينجا قسمتى از « مخمّس » ميرزا حبيب اللّه آمده و بعضى از ابيات آن پيش و پس شده است ( ويراستار ) .