تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
اى ظهور جلال خدايى * نى خدايى نه از حق جدايى فلك ايجاد را ناخدايى * امر حق را تو حرف ندايى من چه گويم كه رجع الصدايم * بنده‌ام ، ره به‌جايى ندارم عقل و تدبير و رايى ندارم * در سر از خود هوايى ندارم ره به دولت سرايى ندارم * درگه دوست دولت سرايم بنده‌ام عاجز و خسته بسته * بر در خانهء دل نشسته در به روى همه خلق بسته * تار الفت ز هر ره گسسته غيرت خواجه از ماسوايم * بنده‌ام با دو صد عيب و علّت عجز و خوارى و زارى و ذلّت * با همه شرمسارى و خجلت اى خداوند اقبال و دولت * نيست جز بر درت التجايم من اگر با تو همراه باشم * وز دل خويش آگاه باشم در ره بندگى شاه باشم * در صف كان للّه باشم تو مرايى اگر من ترايم . . . * من ز خود هست و بودى ندارم من ز خود ربح و سودى ندارم * من ز خود تار و پودى ندارم من كه از خود نمودى ندارم * بىخودانه چسان خود نمايم سالها در جهان زيستم من * پى نبردم كه خود كيستم من چند پرسى ز من چيستم من * نيستم نيستم نيستم من كز عدم ذى فنا مىگرايم * بنده را پادشاهى نيايد وز عدم كبريايى نيايد * بندگى را خدايى نيايد وز گدا جز گدايى نيايد * من گدا ، من گدا ، من گدايم . . . از عدم حرف هستى نشايد * دعوى كبر و مستى نشايد خاك را جز كه پستى نشايد * از فنا خودپرستى نشايد من فنا ، من فنا ، من فنايم « 1 »
هامش
( 1 ) . « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 52 - 56 . در اينجا قسمتى از « مخمّس » ميرزا حبيب اللّه آمده و بعضى از ابيات آن پيش و پس شده است ( ويراستار ) .