پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : هرگاه قومى در جايى نشسته بودند و كسى وارد شد و يكى از برادران دينى او ، او را طلبيد و جا براى او باز كرد ، اجابت كند و الا نظر كند هر كجا بيشتر وسعت دارد آنجا بنشيند . و خندهء قهقهه در مجلس نكنند خصوصا مجلس موعظه و مرثيه ، بلكه ترك تبسم هم بكنند مگر اينكه اقتضا كند كه تبسم بر روى برادر دينى كند كه آن حسنه است و خداوند بعد از آن عذاب نكند او را .
و شيخ صدوق در كتاب اخوان روايت كرده از حضرت امام رضا عليه السّلام كه : عبادت نشده است خداوند به مثال ادخال سرور بر مؤمن . و مزاح و شوخى نكنند كه هيبت و آبرو را مىبرد . اگر رفيق پهلوى او اذيت به او برساند ، صبر كند كه سبب طول عمر و وسعت رزق است . و اگر چيزى مىخورد ، رفيق را بر خود مقدم دارد كه موسى بن عمران از خداوند سؤال كرد سبب فضيلت پيغمبر آخر الزمان و امّت او را . خطاب رسيد : به سبب ايثار كه
« وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ »
. « 1 »
مرحوم فيض روايت كرده كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله با رفيقى مىرفتند ، به درخت أراكى رسيدند . دو مسواك قطع فرمود . يكى راست بود آن را به رفيق خود مرحمت فرمود .
ديگرى كج بود خود برداشتند . « 2 »
كلينى در كافى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود : « ما اصطحب أثنان الّا كان اعظمهما اجرا و احبهما الى اللّه عزّ و جلّ ارفقهما بصاحبه ؛ يعنى : رفاقت نكردند دو نفر با هم مگر آنكه بزرگتر آن دو در اجر و محبوبتر در نزد خدا ، آنكس است كه به رفيق خود مدارا كند و اگر رفيق او كر باشد با مدارا مطلب را به او بفهماند كه ثواب صدقه دارد .
وقتى كه بخواهند از هم جدا شوند مقدارى رفيق خود را مشايعت كند و دنبال او برود اگر چه كافر ذمى باشد ؛ چنان كه امير المؤمنين با كافرى كردند . او سبب پرسيد . فرمودند :
پيغمبر ما را چنين تعليم فرموده و ادب كرده . آن كافر اسلام آورد . پيغمبر مىفرمايد :
« ادبنى ربى » و خداوند مىفرمايد : انك لعلى خلق عظيم « 3 » و « 4 »
در علل الشرايع و عيون است كه : « تبع » كاتب سلطان بود . خواست كتابت كند ملك گفت :
به نام سلطان « رعد » ابتدا كن . گفت : نه بلكه بنام خداى خود ابتدا مىكنم ، از اين رو خداوند پادشاهى مملكت را به او داد و مردم هم متابعت او كردند و از اين جهت او را
هامش
( 1 ) . سورهء حشر ( 59 ) ، آيه 9 .
( 2 ) . « كبريت احمر » ص 95 و « الكافى » 2 / 120 .
( 3 ) . « بحار الانوار » 16 / 210 .
( 4 ) . همان .