تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
و ديگران مرسلا روايت كرده‌اند كه : موسى بن عمران در مناجات عرض كرد : يا ربّ ! براى چه تفضيل دادى امّت محمد صلى اللّه عليه و آله را بر ساير امم ؟ خطاب رسيد : به سبب ده چيز : صلاة و صوم و زكات و حج و جهاد و جمعه و جماعت و قرآن و علم و عاشورا . موسى عليه السّلام عرض كرد : عاشورا كدام است ؟ خطاب رسيد : عاشورا گريه و تباكى بر فرزند دختر پيغمبر آخر الزمان و مرثيه و عزادارى براى اوست . اى موسى ! نيست بنده‌اى در آن زمان كه گريه كند يا خود را شبيه به گريه‌كننده نمايد و عزادارى كند مگر اينكه بهشت براى اوست . و نيز مردى كه انفاق كند مال خود را در راه محبت پسر دختر مصطفى صلّى اللّه عليه و آله از طعام يا درهم يا دينارى مگر اينكه بركت دهم براى او در دنيا به هر درهمى ، هفتاد درهم و گناهان او آمرزيده شود . قسم به عزت و جلالم نيست مرد يا زنى كه يك قطره اشك او جارى شود در عزاى حسين عليه السّلام مگر اينكه بنويسم براى او اجر صد شهيد . « 1 » و در « اكسير العباده » حكايت شده از يكى از صلحاى نجف اشرف كه گفت : پيش از مغرب در وادى السلام بودم ، ناگاه ديدم جماعتى از سواران را كه در جلو ايشان بود ، سوارى در نهايت حسن و جمال و جلال . گمان كردم از علماى نجف اشرفند . سلام كردم . با اسم به من گفتند : ما آن كسانى كه تو گمان كردى نيستيم ، بلكه ملائكه هستيم و آنكه بر ما مقدّم است روح مرد صالحى از اهل اهواز است كه او را مىآوريم به اين مكان . تو هم با ما بيا پس قدرى راه با ايشان رفتم ، ناگاه خود را در مكان وسيعى ديدم كه بهتر از آن نديده بودم . پس ملائكه فرود آمدند . بعضى از ايشان ركاب آن مرد را گرفته او را فرود آوردند و در صدر مجلس نشانيدند . مجلسى كه مزين بود به انواع فرش حرير و ديباج بهشتى و معطر بود به بوهاى خوش و در ميانه و اطراف آن قناديل و مشعل‌ها و شمعهاى كافورى نصب شده بود . پس آن مرد را تهنيت گفته ملاطفت كردند . مائده حاضر شد كه در آن انواع فواكه لطيفه بود ، شروع كرد به خوردن و مرا نيز تكليف به خوردن كرد . من نيز تناول كردم . گفت : اى مرد صالح چه مىبينى ؟ گفتم : درجهء عظيمى را و موهبت كبرايى را مىنگرم . گفت : مىدانى سبب كشف اين عالم براى تو چيست ؟ گفتم : نه گفت : پدرت دو من گندم از من طلبكار بود ، خداوند خواست كه از درجهء من چيزى ناقص نشود . چنين
هامش
( 1 ) . مستدرك 10 / 318 .